|
« The one who sold the world »
|
سلام این شاید پست خداحافظی باشه. البته نه برای همیشه اما برای یه مدت طولانی !
بخش اول : خداحافظ محیط مجازی
خوب من فقط از وبلاگ نویسی خداحافظی نمی کنم . از دوستانی که محبت می کردن ، می آمدن ، میدیدن ، نظر می دادن و نمی دادن خداحافظی می کنم و از همه ممنونم.
*از مینوی عزیز که آشنایی عمیق و قشنگش با من از همین وبلاگ آغاز شد ( البته من و تو راههای دیگه غیر از اینترنت برای ارتباط داریم ، خدا حفظ کنه تکنولوژی رو ...)
*از رفیقِ رفیقِ ما که از طریق صمیمی ترین دوست کودکی تا امروزم دعوت به وبلاگ شد...
*از آدم بزرگ که لطف زیادی داشت که بدون دریافت نظری ، نظر و دل نوشته می نوشت ، که شاید جزء معدود افرادی باشه که وبلاگ رو بخاطر وبلاگ و نه افزایش خواننده لینک می کنه...
*از داد و بیداد که گذاشتن ... در قسمت نظراتش عالمی بود در سکوت...
*از انفجار هنر (1) ، دختر جنوبی ای که خلاصه یه کامنت با لهجه نذاشت...
*از Unlimited و نوشته های پت و مت که اجازه لینک گرفته شد اما هرگز کامنت موافقت دریافت نگردید ، ما هم جهت دامنگیر نشدن عذاب الهی نوشتیم لینک شد ، در صورت عدم موافقت بفرمایید تا حذف شود و باز نفرماییدن...
*از یاد خدا که البته هرگز نمیشه خداحافظی کرد ، اما از وبلاگش ناگزیر...
*از ظرف عشق که خیلی چیزها ازش یاد گرفتم ولی مدتهاست آپ نشده ، امیدوارم همواره جامش لبریز مِی عشق باشه...
*از شعله طور که اونهم مدتهاست آپ نشده و باز امیدوارم همواره شعله ور عشق الهی باشن...
*از $.Hatami جناب آقای حاتمی ، مدیریت محترم وبلاگهای بروز شده ضمن تشکر از دو سال تحمل وبلاگ من در لیستشون...
* M.E که این آخر گفتم خودم بودم ...
*از وبلاگهایی که روزگاری لینک بودن هم خداحافظی می کنم ، دخترک گلم مینا که وبلاگش هک شد ( همیشه آرزو می کنم قوی و شاد باشی ) ، همنام عزیز که هنوز هم گاهی یادی می کنن، فامیل که ظاهرا" ترجیح میده با بانو تنها باشه ، Crimsonland و از همه دوستانی که نظری هر چند اجمالی به وبلاگ داشته و دارند.
خوب فکر نکنم کسی از قلم افتاده باشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخش دوم : خداحافظ رامسر
اما این بخش که سخت تره، خداحافظی از شهریه که تقریبا" توش خودمُ شناختم ، هویتمُ پیدا کردم ، شهری که تو دانشکده ش قبول شدم ، درس خوندم ، پرستار شدم ، بهترین خاطرات زندگیمُ کنار همکلاسی هام ساختم .
از پرتقال سبز چیدن دور از چشم رئیس دانشکده و خوردنش با نمک و بوی تند پرتقال سر کلاس تا گریه های روز آخر که همه جوری خداحافظی کردیم که انگار می دونستیم دیدار به قیامته ...
از نیکو که چقدر صمیمی بودیم و بعد از ازدواجش چقدر از قلبم دور شد تا نسیم که بجای خواهرش به قلبم نزدیک شد ، از نــــیما تا ن ... ی ... م ... ا ، از همه همکارهام که انصافا" با محبت و محترم بودن و این دو سال طرح و اون 4 سال درس توی این محیط امن و آروم گذشت و از همه شون سپاسگزارم که اینقدر صمیمی و مهربون مراسم خداحافظی شونُ برگزار کردن (بابت هدایا هم ممنون ، شرمنده کردین) ...
از اونایی که زحمت کشیدن تا شاگرد اول دانشگاهشونُ بیارن دانشکده تا هم طرح بگذرونه هم افتخار دانشکده باشه ( حمل بر خودستایی نباشه عین جمله رئیس دانشکده رو گفتم ... ) خداحافظی می کنم از رامســــــــر با همه خاطرات شیرینش ، اینجا خاطره بد ندارم و اگه دارم از کوتاهی خودم بوده ...
من 6 سال کنار این آدمهای سبز و مهربون ، کنار این طبیعت ، کنار اون دریای آروم و خاطره انگیز ، کنار اشک و لبخند .... به حقیقت زندگی کردم . اینجا متحول شدم ، یاد گرفتم خدا رو چطور صدا بزنم ، یاد گرفتم دل ببندم ، دل بکنَم ، دوست داشته باشم ، دوست داشته باشم و دوست داشته باشم... خاطرات اینجا همهشون بهترینهای منه و همیشه گوشه ای از قلب ، روح و ذهنم اینجا می مونه . از همه ممنونم و از همه کسانی که بهر طریق رنجوندمشون صمیمانه حلالیت می طلبم. من هرگز کینه به دل نمی گیرم اما اگه کوچکترین رنجش خاطری هم بوده ، همه رو به زلال آبی دریای همین شهر میریزم و از اینجا جز خوبی توی خاطرم نگه نمیدارم .
اینم چند تا عکس از رامسر :
" کازینو "
اینجا خیلی خاطره دارم ، کلی با نیکو توی کازینو دویدیم و خندیدیم ! آخه بعد از کلاس (سر ظهر) اونجا خیلی ساکته ما هم با کلی جرأت رفتیم بعدش ترسیدیم و تا خود خیابون مثه ... دویدیم!
"هتل آزادی"
اینجا همایش های خوبمون برگزار میشد:

بهترین ها رو از بهترینی که ناظر بر ماست برای همه خواهانم .
حق همواره پناهتان.
یا علی
پی نوشت:
- پدر اومد، برای یه مدت طولانی...
- آرمان هست، برای همیشه ، چون پُستش اداری شد و رفت و آمد می کنه.
- با عرض پوزش : دوستانی که بار اوله میان و نظر خصوصی میذارن ، خدمتشون عرض کنم من بارها گفتم وبلاگهاتون رو می بینم اما بنا به دلایلی نظر نمی نویسم. ID هم لطفا" نذارین چون مطلقا" پیامی دریافت نخواهید کرد، زبان حرف زدنم هم همین وبلاگ بود و در آینده ای دور شاید بازم باشه.
پدر دیشب دلم اونقدر هوای نگاهتو کرده بود که تنها خدا میدونه و خودت!
چه مجلس پاکی بود ، و عطر حضور ...
چقدر خوبه که احساسات گاهی در کلمه نمی گنجن ،...
دلم هوای حرف زدن کرده ، هوای وقتایی که تو چشمام خیره میشی و نمی دونم چی از ته ته دلم میخونی که اونطوری آرومم می کنی...
... هوای رُزهای سفیدی رو که وقتی میای برات میارم ...
... هوای اشکهایی رو که تا می بینمت نمی دونم چطوری عین چشمه می جوشن ...
... هوای آرامش کلامت ...
... هوای بی ریایی ، ایمان ، صداقت و محبتت ...
... وای "پــــــــدر " دلم عجیب هواتو کرده ...
چقدر سخت میگذره ... دور از تو ...
التماس دعا
یا علی
پی نوشت:
- اگه دایی درست گفته باشه کار آرمان درست شد که بیاد ۴۵ کیلومتر دورتر از ما ادامه سربازی شو بگذرونه و ما دوباره ۴ تا میشیم ان شاء الله ...
سلام.
نفس عمیق بکش و هوا رو تا آخرین و باریکترین مسیرهای تنفسی ت راه بده ، ریه ها رو پر از هوای تازه و پر انرژی کن ... بذار بهار در تو متجلی بشه... خداحافظ فصل سرد ... خداحافظ سال پیر ... خداحافظ دلتنگی ها و شادی های دیروز
... و با طبیعت متحول شویم ...
~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
من در شوقِ کوبشِ باله های ماهی گلی ها به جدار تنگ شیشه ای
در قد کشیدن هر سحر سبزه ها
در عطر سیب سرخ حضور تو
در افسون زیبای آن هفت مقدس
و در دل آشوبی روزهای مبهم نیامده ...
تو را به عشق ، به شور و به طراوتِ بهار یاد می کنم .
گاهِ رقم زدنِ سرنوشتمان ، چون همیشه عاشقانه بنگار... ای مهربان ترین مهربانان
( سال نو مبارک )

پی نوشت:
- یادمان نرود ایام محسنیه و شهادت امام حسن عسگری (علیه السلام) در راه است. در کنار خنده ها و شادیهامان یادمان باشد برای ظهور آقا و سرورمان و تسکین دل داغدارشان دعا کنیم.
- عید الزّهرا و سالروز تاجگذاری آقا بقیة الله (عج الله تعالی فرجه الشریف ) بر تمامی جهانیان مبارک.
- ولادت با برکت حضرت ختم مرتبت محمد مصطفی ( صلی الله علیه و آله و سلّم ) و سلاله پاکش امام جعفر صادق ( علیه السلام ) بر عموم رهروان راه مقدسشان تبریک و تهنیت باد.
- بهترین روزای عمرم این ۲۳ روزی بود که دوباره ۴ تامون کنار هم بودیم و سخت ترینش بازم وقت رفتن تو... ۱۶/۱/۸۷
- خاطره ها هرگز بی رنگ نمیشن ، اما کم رنگ چرا ! اگه بقیه بذارن بشه... !!! به لطف خبرگذاری های دوستان در مورد ما هرگز صدق نخواهد کرد ؟؟؟ چه لذتی داره با روح یه نفر بازی کردن که تو اینجوری با لذت بازی می کنی؟؟؟ نسیم میگه آروم باشم ، خنده م میگیره ، از این آروم ترم مگه میشه بود؟؟؟
ول کنین منُ بابا!!!!!!!!!!! ۱۷/۱/۸۷
- باهمه تونم ، تو رو خدا بفهمین ... من از این عبارت " حیفِ تو " متنفرم! ۱۹/۱/۸۷
یا علی
این روزها گویی اهل آسمان که همواره سیاهپوش حسین (علیه السلام) هستند ناله زنان و مویه کنان به عزا نشسته و خاک مصیبت به سر می ریزند...
فریاد « وا أبَتا » زهرا (سلام الله علیها) عرش را به لرزه در آورده و جهان در سوگ رحمة للعالمین و دو نور دیده اهل بیت « حسن مجتبی و علی بن موسی الرّضا علیهما السلام » می سوزد.
و جگر سوخته دختر طه به اشک چشم شیعه التیام می یابد... اشکی که با معرفت به حق آنها بچکد ...
دختر بدر الدّجی امشب سه جا دارد عزا گاه می گوید «پدر» گاهی «حسن» گاهی « رضا»
پی نوشت:
- کریمی شما بر هیچ کس پوشیده نیست ...و زبان برای بیان آنچه در عمق قلب است به قصور معترف . تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل.
- گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی
حق
بهار که نزدیک میشه یاد وقتی میافتم که با هم می رفتیم کوهُ برای باغچه خونه بنفشه می چیدیم...
یادته تو همیشه غُر میزدی که بسه دیگه ... ولی من مشتاق دست نیافتنی ترین بنفشه که اتفاقا" خوش رنگ ترینش بود. اونجا بنفشه داره نه؟ جای من عطرشون کن...
برای تحویل سال منتظرتیم ...
یا علی

پی نوشت:
- یکی از نظرات که هر چی سعی کردم نمایش داده بشه ، نشد این بود:
سلام
مطالب وبلاگت و خوندم
حس می کنم منتظر کسی هستی که خیلی هم باهاش خاطره داری
دلم گرفت
چون از انتظار کشیدن بدم می آد
و در پاسخ :منتظر برادرم هستم که الان سرباز هست و مسلما" با هم بی نهایت خاطرات خوب داریم.
و البته همه باید منتظر مصلح عالم باشیم.
سپاسگزار
یادش بخیر
بچه که بودیم ...
صبح هایی که هوا مه آلود میشد ...
بابا می رفت از پنجره بیرونُ نگاه می کردُ
با خودش زمزمه می کرد:
بیابان را سراسر مه گرفته ست...
و من و تو شاملو رو از نوپایی با این شعر شناختیم...
و هر بار دور از چشم بابا هم دیگه رو نگاه می کردیمُ ریز ریز می خندیدیم...
چه زود بزرگ شدیم ...
چه زود همه اتفاقات کودکیمون اولش جمله یادش بخیر اضافه شد...
چه زود مرد شدی...
چقدر غمگینه وقتی با بغض نگاهت بهم میگی همون قدر که من بی قید و شرط دوستت دارم تو هم دوستم داری...
چقدر سخته وقتی میری و منُ مامان اشکامونُ از هم می دزدیم و هر دو فکر می کنیم که اون یکی نمی بینه.
چقدر دلم برای صدات تنگ میشه ... برای شعرهایی که من می گفتمُ تو آهنگشُ می ساختی...
برای وقتایی که با موبایلت مشکوک حرف می زدی و من بهت گیر میدادم...
برای تمام فضولیهایی ( بقول تو دخالت) که تو کارات می کردمُ تو عصبانی میشدی...
برای ادعای خواهر بزرگتر بودنم ...
برای وقتایی که دوستات می گفتن خواهرِ بزرگ دردسره و تو مخالفت میکردی ...
برای دیروز که ۴ تایی دور میز نهار نشستیم ...
برای لحظه ای که دوستات زنگ زدن و گفتن باید ۸ شب اونجا باشینُ غم عالم به دل هر ۴ نفرمون افتاد...
برای "پـــــدر ِ من " ، " مــــــــادر ِ من" گفتنات و خندیدن های بابا به این تکیه کلامت.
من برای تک تک ثانیه های با تو بودن دلتنـــــگم ...
به اندازه همین هوای مه آلود دلتنــــگم...
مراقب خودت باش عزیـــــــزترینم .
یا علی
پی نوشت:
همیشه وقتی اوج محبتمونو بهم می بینم یاد محبت امام حسین (ع)و حضرت زینب (س) می افتم. البته قابل مقایسه نیست... اربعین حسین ( علیه السلام) و دیدار دوباره با محبت ترین خواهر و برادر عالم ( بخدا در اوج درد ... اصلا" نمیشه تصور کرد ... خدایا شکرت ما نمی فهمیم... اگر نه در دم جان می دادیم) بر تمام عالم تسلیت باد.

نمی خواستم بنویسم ، اما بدجوری عقده شده بود....
در شماره اخیر مجله شهروند امروز با عکس بزرگ سرکار خانم فاطمه رجبی همسر آقای الهام سخنگوی دولت بر روی جلد، مصاحبه ایشان با این مجله به چاپ رسیده بود. جدا از سؤال و جوابهای رد و بدل شده، چیزی که بیش از همه چشم گیر بود جبهه پرستی در صحبتهای سرکار خانم رجبی بود. ایشان ذکر کرده بودند هرگز خانواده شان را بخاطر اینکه باعث شده بودند ایشان با اصلاح طلبان مذاکره کنند نخواهند بخشید. من به اصلاح و اصول گرایی کاری ندارم... علما و عرفای بزرگ با زیرکی از طرف مقابل برای ضربه به خودش استفاده می کنند. لقمان بزرگ ادب را در جمع بی ادبان آموخت چه رسد به اندیشه اصلاح طلبان که در جای خود قابل توجه و ارزش است. ما که لقمان و سلمان زمان نیستیم . این چه تفکری ست که حتی حاظر به مذاکره با افراد جناح مخالف نباشیم. یا در جایی ذکر عنوان مخدره رجبی بر پشت کتاب اهدایی از آقای مجتهدی( از روحانیون) را به عنوان نشان تأیید عنوان نمودند، یا دریافت مهر و تسبیح و یا صحبت با آقای اگر اشتباه نکنم سیستانی که به نقل قول ، ایشان با جنس مؤنث معمولا" اجازه ملاقات نمی دهند (در نجف اشرف)...بله اینها بحق انسانهای شریف و بزرگی هستند ولی آیا این دلیل تأیید شماست؟!!!!!!
این مصاحبه که به چاپ رسیده بود تحکم فرد را نشان نمیداد بلکه احساسات زنانه و ضعیفی را به نمایش می کشید و پاسخ به سؤالات نه تنها اصلا" قانع کننده نبود بلکه به نظر کودکانه هم می رسید و گویی از سر لجاجت بود تا تدبّر!!!!، طوری که حرمت برادر(محسن رجبی) و خواهری خود را فدای اصلاح طلبی و اصول گرایی نمودند. من نه به اندازه ایشان کتاب خوانده نه تا کنون کتاب نوشته ام، نه خانواده و زندگی ام را فدای سیاست کرده ام ، اما ایـــــــران را عاشقانه دوست دارم ، جمله زیبایی بعد از ۲۲ بهمن در رادیو شنیدم، هموطن عزیزی می گفت من نه برای نظام به راهپیمایی رفتم نه برای تأیید یا تنبیه کسی، مـــــن بــــــرای ایـــــــــران رفتم. سرکار خانم رجبی من بعنوان یک دختر ایرانی ، مسلمان ، شیعه ، دوست دار اهل بیت و منتظر ظهور ( اینها بجهت این ذکر شد که گمان نکنید از جهود هستم و می نویسم) خطاب به شما می نویسم ، در هر برحه ای از زمان نیاز به اصلاح هست، اگر شما می خواهید حکومت امام حسین (علیه السلام) بر پا شود ، این نیاز به اصلاح وضع موجود دارد... شما از اصلاح طلبان( بلا نسبت) یک مشت انسانهای فاسد ساختید که می خواهند دین را به ثمن بخث بفروشند، جناب آقای احمدی نژاد را معجزه هزاره سوم خواندید، شمشیر کشیدید برای آقای خاتمی و ... این حق سخن نبود... خیلی ها ساکتند چون به صلاح ایران نمی بینند زبان به شکوه باز کنند . خواهر من ، امام حسن علیه السلام صلح نکردند به این علت که با حکومت معاویه لعنةالله علیه موافق بودند بلکه به صلاح نمیدیدند شمشیر بکشند اگرنه از قیام حسین علیه السلام کمتر به پا نمی کردند. اگر شما چه با قلم و چه با زبان نشان می دهید نمی خواهید، حرفی نیست اما اینرا بدانید اشخاص مهم تر و بزرگتر از ما هستند و می دانند و سکوتشان از رضا نیست بل از مصلحت است. تیشه به ریشه زدن کار پیش نمیبرد، آرامش بر هم زدن راهگشا نمی باشد. اگر فرمان جهاد شنیدید شمشیر بکشید و گمان مبرید بخاطر شخص خاصی می گویم بخاطر ایران می گویم و بس. اگر شما پیرو راه امام هستید آیا دلایل رد صلاحیت (اول) یادگار امام را شنیدید؟ آیا قانع شدید؟ آیا توهین به یادگار امام را شنیدید؟ آیا نه این است که سید حسن خمینی از سلاله همان پیر بوده که باید اجر گذاشت زحماتش را ؟
گاهی باید حرف را در سینه نگه داشت ، خیلی افسوس خوردم وقتی دیدم آنقدر راحت در مورد برادر خود زبان گلایه آنهم در مطبوعات ، یعنی جلوی ۷۰ میلیون نفر آدم باز کردید. یاد محبت بین امام حسین و حضرت زینب افتادم و ناخودآگاه مقایسه تان کردم . اگر می خواهید حکومت ، حکومت حسینی باشد از منِ نا لایق که اندازه صحبت کردن از بزرگی چون نیای جدم حسین (علیه السلام) نیستم بشنوید : حسین و حکومت حسین چیزی جز محبت نیست اساس دین بر محبت است و اگر عارفی چون شیخ اسماعیل دولابی را قبول دارید سخن ایشان در تعریف دین این بود: مرنج و مرنجان. با زبانی محبت آمیز هم می توان همین حرفها را بیان کرد. تیغ برداشتن و رگ زدن ندارد... و اینرا بدانید کسی که جای حق است عالم است و هیچ چیز از چشم او پوشیده نمی ماند ، هرکجا که به صلاح بداند ما را می برد، دعا کنیم به خیر رقم بزند .
إنّ معَ العُسرِ یسراً
حق
اول درد دل با وبلاگم بعد از مدتها:
سلام . امروز دلم خواست مثل سال قبل عین دو تا رفیق با هم حرف بزنیم. میدونی این روزا غم انگیز ترین روزای عمر منه... آرمان رفت سربازی و من اونقدر دلم براش تنگ شده که ... دیروز با مامان نشستیم صداشو گوش دادیم و بعدش ... تا دایی زنگ زد ، گفت همین الان بریم ببینیمش... یه سه ساعتی تو راه بودیم . وقتی دیدمش انگار دینا رو به من دادن و من همونجا فهمیدم که از آرمان عزیز تر توی زندگیم ندارم . وقتی به مردونگی هاش فکر می کنم می بینم که با وجود ۴ سال کوچیکتر بودنش از من خیلی جاها حضورش مثل یه کوه بوده. به همه دوستام گفتم هیچ چیزی نمیتونه جای خالی برادرُ پر کنه... خدا تنشو سالم و قلبشو شاد و محکم و مطمئن به خودش حفظ کنه و البته همه برادرا رو برای خواهراشون و خونوادشون سالم نگه داره.
و اما دیگه این روزا...
امروز که فامیلت زنگ زد و گفت تو رو توی اون وضعیت ... من باورم نشد!!! یعنی اونی که من می شناختم روش نمشد درست حرف دلشو بگه چه برسه... هنوزم باورم نمیشه و میدونم که باز سر مرام و رفاقت خودتو قاطی کردی هرچند همون وقتهام جَوگیر که میشدی هرکاری می کردی.
اما این خیلـــی فرق داشت. البته نه برای من... اما خوب ، واقعا" دلم سوخت برای اونهمه معصومیت که واسه کم نیاوردن جلوی رفیقات از دستش دادی!!!
حیف که هرگز از من اینا رو نمیشنوی ، اما کاش حداقل یکی از دوستات اینا رو می خوند و بهت می گفت : یعنی واقعا" فکر آینده نازی رو نکردی؟ یعنی خواهر طفلکی ت که الان فکر کنم دوم راهنمایی باشه برات مهم نبود؟ یادمه اونوقتها می گفتی نازنین عزیزترین چیزیه که تو زندگیت داری... وقتی باهات قهر می کرد کلی غصه دار میشدی... چی شد؟ وقتی سر کم نیاوردن باهاشون رفتی و اون گندُ بالا آوردین که اونطوری انگشت نمای شهرتون کنن فکر نازی بودی؟ فکر مادرت... فکر بابات که می گفتی بیمارستان ِ ما بخاطر قلبش بستری بود ... فکر اون ایمان بیچاره که مثلا" تو الگو و راهنماش باید باشی بودی؟ شرمت نمیاد باز بری سر سفره اون پدر و مادر بشینی؟ خراب کردی... خیلی خراب کردی... اینو از ته قلبم میگم . یادمه آخرین بار بهت گفتم قدر خودتو بدون، مثل قلب تو صاف و ساده کم پیدا میشه... بیرون گرگ زیاده ، به هر کسی نسپرش. کاش یه بار به حرفام عمل نه فکر می کردی. من به نظر خودم در جهت ترقی و تعالی جلو رفتم، شیوه زندگیمو عوض کردم، دور غیر خدا رو خط کشیدم و هر بار نفس تلنگرم زد مراقب بودم ... اما این اون چیزی نبود که دوست داشتم بعد ۳ سال برای تو اتفاق بیافته، دوست داشتم تو رو هم موفق ، خوشبخت و راضی از زندگی می دیدم . اما اونچه که دیگران دیدن یه آدم بدبخت و زندگی باخته بود. البته در رحمت خدا همیشه بازه ، کاش این تلنگری میشد که به سمتش بری نه اینکه تخت گاز ازش دور بشی. آرزوم بود این حرفا رو تو روت میگفتم اما نه می تونم نه می خوام، هر چند که شاید ۱۰ دقیقه زمانی دوری اما از من کیلومتر ها فاصله داری. بازم از خدا می خوام هدایتت کنه همونطوری که گوش منو کشید... در پناه امن خدا باشی ...
یا علی
صد مرده زنده می شود از ذکر یـــا حســـــین ارباب ما معلم عیسی بن مریم است
عیسی اگر در آخر عمرش به عرش رفــــت قنداقه حسین شرف عرش اعظم است
بوی محرم از کافر تا سالک، همه را مست می کند. قدر بدانیم شبهای حسین را و یادمان باشد:
خنده کنان می رود روز جزا در بهشت هر که به دنیا کند گریه برای حســـین
لا یَوم کیَومکَ یا ابا عبدالله...
التماس دعا
پی نوشت:
- در جواب آدم بزرگ :
قبلا" خطاب به وبلاگهایی که لینک هستند ولی کامنتی از من ندارند نوشته بودم که میام و می بینم اما بی صدا...
...
و اما حســـین (علیه السلام)
ندای هل من ناصر حسین از جهت یاری خواستن نبود ... بل به جهت یاری دادن صدا میزد هل من ناصر... شاید برایمان گفته اند او بدنبال یار می گشت ... که نه .
حقیقت اینست : حسین به دنبال یار بود تا در حلاوت وصال او را شریک کند ... ورنه حسین ( علیه السلام ) خود واقف به پایان کار بود و اصلا" از ازل تمام پیام آوران و ائمه از آدم تا مهدی موعود ( عجل الله ) روضه خوان کربلا و آن حادثه عظیم بودند.
و امروز وظیفه ما شیعیان است که بدور از خرافه و خلاف گویی کربلا را کربلا نشان دهیم و بقول استاد علی شریعتی اگر حسینی نبودیم ... زینبی باشیم و فرهنگ و پیام کربلا را اشاعه دهیم .
و در جواب خستگی بعد از این چند شب ...
بزرگی در این باب فرمود خستگی بدن و نداشتن اشک در شب شام غریبان به حساب بی تفاوتی ما یا سرد شدن نیست ، که زینب ( سلام الله علیها ) شب شام غریبان برادر ، نافله را نشسته خواند ... اگر این ده شب را حسینی بوده باشیم طبیعیست که شام غریبان زینبی هستیم...
و اما دعا :
خوان کرم آنان بزرگتر از آن است که به دعای من دست کسی بگیرند ولی ما جسارت میکنیم و می طلبیم. همیشه دعاگوی محتاجان به دعا هستیم . شاه علی ۳۰/۱۰/۸۶
روز محشر وقت پرسیدن زمن ربّ جلی
گفت تو غرق گناهی گفتمش یا رب بلی
گفت پس آتش نمی گیرد چرا جسم و تنت
گفتمش چون حک نمودم روی قلبم یـــا عــــــــلی
افتخار شیعه به غدیر است که دست حق ، حق را بالا برد ... اگر آنروز علی را قدر می دانستند امروز محرم سیاه نمیشد...
حق / علی
پی نوشت:
- از کی دیگه نیاز به ساعت نیست؟ لطف کن ...
- خبر درگذشت آیدین نیکخواه بهرامی به شدت ناگوار بود ... خدا روحش رو قرین رحمت و مغفرت و به خانواده داغدارش صبر عنایت کنه...۸/۱۰/۸۶
- فرار رسیدن سال نو میلادی و کریسمس مبارک. ۱۱/۱۰/۸۶
از همیشه بیشتر به اعماق قلبم رسیده ای
اینبار به گونه ای متفاوت از قبل
به شیوه خودت ، که تنها تو میدانی و من...
و من اینبار از همیشه دلتنگترم ...
دلتنگتر از یازده ماه گذشته ...
که این تنها باری بود که گاهِ خداحافظی نبوییدمت ...
و می دانم که می شنوی ...
هر آنچه که بی تو هق هق نمناک و شور چشمانم می شود و می بارد ...
چه سنگین شده ابرهای دلم ...
دوباره کِی؟؟؟؟ بی تابی ام چه ؟؟؟
پی نوشت :
- پدر جمعه بعد از نماز صبح رفت و من ۳:۲۰ بعدازظهر فهمیدم ...
- عید سعید قربان و روز پیروزی بر نفس بر همه تهنیت.
- زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد ... یلدا هم گذشت.
- تولدت مبارک عزیزکم. ثابت قدم باشی در راه ... ان شاءالله. ۴/۱۰/۸۶
دیر زمانیست که دلتنگم ... برای تو ... و زمزمه بیابان را سراسر مه گرفتست... بیابان خسته لب بسته ، نفس بشکسته در هذیان گرم مه ، عرق میریزدش آهسته از هر بند ... یادت هست؟؟؟
وقتی که رفتی آیینه ها هم خاموش شدند و دیگر آیدا در آینه هیچ ندید که بی تو دیگر نه آیدا ماند و نه آینه ای ...
دلتنگم ... عجیب ... و گاه زمزمه میکنم حرفت را به فروغ ... به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم ... در آستانه دریا و علف ...
برای صفحه های آدینه که به شوق حرفها و شعرهایت با پدر ورق میزدم دلتنگم ... و برای آن دوم مرداد که تو رفتی ... تا سوز قلبت به خاک سرد فرو نشیند ...
...
اما سکوت هرگز نه ...
که تو هستی ... با شعر ... با ایران ... و عجین با این خاک ... هر چند که حتی یک پیام تسلیت هم زیرنویس تلویزیونهامان نشد ...
.
.
.
حق
پی نوشت:
- شهادت غریبانه امام محمّد تقی (علیه السلام) جواد الامة و الائمة رو به محبّان اهل بیت تسلیت عرض می کنم . این اوج غربت است که کسی در خانه خود غریب باشد... ۲۰/۹/۸۶
حسرت دیدن رویت غم روز و شب من خرم آن غم که بسوزد ز شرر پیکر من
دوریَت گرچه مرا صعب بود لیک خوشم که شود فرش ره تو همه پا تا سر من
دل به شوق تو به دام است و کنون نیست گریز گره محکم بزن ای یار به بال و پر من
هر نفس در دل خود شوق وصالت دارم شاهد این سخنم سیل دو چشم تر من
گرچه از بار گنه کمترم از ذره خاک رحم فرمای بر این ذره کم سرور من
هیأت از جُود تو پر می کشد از فرش به عرش پر پرواز مرا نیست تویی شَه پر من
نازنینا ، پدرآ ، روح و روانآ ، باز آ که نمانده ست دگر ذره صبری بر من
« ۱۴ / آبان / ۱۳۸۶ »
پی نوشت:
- پدر آمد ... اشک ... رز سفید ... و عشق ...
- دایی واقعا" از اینهمه محبتت ممنونم . امیدوارم همیشه کنار شما و باقی بچه ها شاگردی کنم و قدرشناس زحماتتون باشم. التماس دعا.
- ولادت سلطان عشق ، غریب الغربا ، شاهنشاه « ابا الحسن علی بن موسی الرّضا المرتضی "علیه السلام " » را به عموم شیعیان جهان تهنیت عرض می نمایم .
شاهنشهی که عرش مقام نشست اوست گر اُمتش رود به جهنم شکست اوست
قدر حضور آقا رو توی مملکتمون نمی دونیم ... پناه بر خدا از اینهمه غربت ...
- دوستانی که زحمت می کشن ، تشریف میارن و کامنت میذارن اما جوابی نمیگیرن... امیدوارم یادشون باشه که گفته بودم من میام به وبلاگشون و با توجه هم میام اما نظر نمیذارم ... پس گمان به بی تفاوتی نبرین ...
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
یقین که جز محراب نماز هیچ کجا لایق عشقبازی با مرگِ اسدالله الغالب نبود ...
و علی خود حق بود که چنین در حق ذوب گشت ...
یا قاهرَ العَدو...
یا والیَ الوَلی ...
یا مظهرَ العَجائب
یــــــــا مرتضی علی ...
شهادت غریبانه مظلومِ نخلستانهای کوفه ، مولی الموحدین ، اول امامِ مسلمین ، بهانه خلقت
رسول الله(ص) ، پدر و غمخوارمان « حضرت علــی (ع) » را ابتدا به
پیشگاه امام زمــان (عج) و سپس به تمام جهانیان تسلیت عرض مینمایم . باشد تا فرزندش
حضرت مهدی (عج)خود بیاید و عقده گشاید.
التماس دعا
حق
پی نوشت:
- عید سعید فطر بر تمام مسلمین جهان تهنیت باد.طاعات قبول حق.
- رضایتِ تو رضایتِ آقا ، رضایت آقا رضایت امام زمان(عج) و رضایت امام رضایت خداست....خوشحالم ...اگه
بذاری تا تهش می مونم... ۱۲/۸/۸۶
با خبر باش...
که حتی طعم گَس دل آزردگیت را به شیرینی های دنیا نخواهم داد...
و تلخی های هر از گاهت را ...
از نگاه تو نور می بارد و از وجود من شور.
کجاست مولانا که به پای شمس من در افتد؟؟؟
کجاست لیلا که به جنونت دچار گردد؟؟؟
کجاست شیرین که فرهادوار بیستونها به شور وصل تو در هم شکند؟؟؟
اراده کرده ام به جبران اعراض شیطان ، سر از سجده بر تو بر ندارم...
فقر من و غنای تو.
حق
پی نوشت: