|
« The one who sold the world »
|
دیشب فهمیدم چرا دیروز غروب این بیت همش توی ذهنم بود ؟ چون قرار بود یه خبر خوب بهم برسه ، یه خبر که ارزش تمام دلتنگیهای چند روز اخیر منو داشت . بابام داره میاد............. (معرف حضور که هستن؟اگه نه یه سری به آرشیو بزنید )
بله ...
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
حق
تا بعد ...![]()
که بر آن هر شیار ، از اندوهی جانکاه حکایتی می کند...
آیــــــدا ، لبخند آمرزشی ست
نخست دیر زمانی در او نگریستم...
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من همه چیزی به هیأت او در آمده بود...
آنگاه دانستم که مرا...دیگر از وی....گریزی نیست...
احمد شاملو (آیدا در آینه)
حق
تا بعد...![]()
سلام. پریروز (پنج شنبه) دلم عجیب گرفته بود . یه حس خیلی غریب که قبلا" شاید یک سال قبل تجربه کرده بودم. گاهی فکر می کنم کاش هرگز به خاطر آوردنی نبود اونوقت دلتنگی ای هم نبود . راستش یاد گرفته بودم قوی باشم و بودم اما گاهی ، جایی ، چیزی و یا حرفی تمام برنامه ذهنتو بهم میریزه و اونوقت ...دلم عجیب گرفته ...تا حالا شده هر روز بشینید و تعداد دوستاتونو بشمرید؟ من مدتیه این کارو می کنم و هر روز بیشتر احساس تنهایی ... مثل جولاهه ای کنج اتاق...دیگه حتی سازم هم دلمو وا نمی کنه... سازی که چه اشکها که از سر بچگی روش نریختم ... سازی که همدم غم و شادی من بود ... به نظرم اون حالا تنهاتره تا من... چرا من نمی تونم متظاهر باشم ؟ چرا تا دلم می گیره مامانم زل میزنه تو چشمم و تا تهشو می خونه؟نمی دونم ... نظرتون در مورد غــــــرور چیه؟ ۷ شهریور پارسال خیلی به کمکم اومد (غرورو می گم) . وقتی کارم این بود که مثل یه درمونده صبح تا شب بشینم اشک بریزم یه روز اومد و گفت تو لایق خیلی بیشتراز اینهایی...اونوقت وجود خدا رو نه با تمام سلولهای بدنم که با تک تک نوکلئوتیدها و دونه دونه ژنهای بدنم درک کردم . پا شدم ، رفتم جایی که باید مدتها پیش (به این قصد می رفتم) و کاری کردم که باید مدتهاپیش می کردم . ۷ شهریور ۸۴ احساس دلتنگی عجیب بهمراه تولدی دوباره کردم . گذشت تا ۲۶ مرداد ۸۵ این حس دوباره ... حالا خوبم ، خیلی خوب و باز خدا ... که همیشه هست اما من نه... و ساز دلتنگم ... یادم باشه حتما" امروز یه سری بهش بزنم و بهش بگم اگه اشک می ریزم بخاطر حماقت خودمه نه لیاقت خیلی آدمها ... حالا دیگه واقعا" باید چشمها را شست ...
دیده را فایده آن است که دلبر بیند ور نبیند چه بود فایده بینایی را؟؟؟
"برای خدایی که همیشه حقارت منو به عظمتش می بخشه"
حق
تا بعد ...![]()
یا نزن حرفی ز مردی ، یا حقیقت مرد باش
حق
تا بعد ...![]()
بابونه های کوهی غربت را نفهمیدند
وقتی که جنگل برای رفتنشان اندوه بارید ...
و دستهای کوچکی که آنها را برای تولدت دسته می کرد
نم چشمهای سرسبزش را ندید ...
زیر باران قطار ریزش اشک
ریلهای دو چشم پیموده ست
وه چه دشوار قضاوت این باران
بر تن گونه های نمناکت ...
نم اشک است یا نم باران ؟؟؟
همیشه لبخندهای زودگذر و دلتنگیهای ماندگار...
همیشه آرزوهای کوچک و نرسیدنهای بزرگ ...
همیشه آفتابی های اندک و ابری های بی پایان ...
بپذیر...
این همیشه سهم بزرگ تو از زندگی ست ...
خدایا ... مرا این عزت بس که تو پروردگار منی
و مرا این افتخار کافی که من بنده توام
تو آنچناني كه من دوست دارم ، پس مرا نيز آنگونه كه مي خواهي بگردان .....
حــــــق
تا بعد...
خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست .
خوشبختی را نمی توان دزدید...
نمی توان خریداری کرد ...
نمی توان تکدی کرد ...
بر سر سفره خوشبختی دیگران ، همچون یک مهمان ناخوانده ، حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند .
پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت ، به خانه خویش آورد و در قفسی محبوس کرد ـ به امیدباطلی ، به خیال خامی .
خوشبختی گمان می کنم ، تنها چیزیست در جهان که فقط با دستهای طاهر کسی که براستی خواهان آن است ساخته می شود ، و از پی اندیشیدنی طاهرانه ...
( نادر ابراهیمی : چهل نامه کوتاه به همسرم )
حق
تا بعد ...![]()
مدتیه دلم عجیب گرفته . دلم هوای جایی رو نکرده ولی هوای کسی رو چرا... سوءتعبیر نشه اونی که دلم براش تنگ شده بابامه.البته بابای سببی .هرچند اونقدر دوستش دارم که از سبب و نسب گذشته.کاش بود و ...هر چند همیشه توی تمام لحظه ها حاضره .بی تردید وقتی قلبها وصل باشن حسها مشترک میشن و قطعا" می دونه چقدر دلتنگشم.کاش می دونستید کیه و چه جور آدمیه .هر چند بقول یکی از بچه هامون حاجی رو خدا باید بشناسه ، ماها نباید این طمعو داشته باشیم.نمی دونم تا بحال کسی اینطوری قلبتونو عین مته سوراخ کرده و به ته تهش نفوذ کرده یا نه؟ولی اینو می دونم که هیچ زمینی ای برای من ارزش حلاوت آسمونیه اونو نداره .
دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی ز کدام باده ساقی به من خراب دادی
دلم می خواد وقتی اومد همتونو دعوت کنم که هم ببینیدش ، هم بشنویدش و هم احساسش کنید که این آخریه که اصل کارو می کنه.چقدر خوبه بدونی یکی همیشه برات دعا می کنه و از خدا موفقیتت رو می خواد .همه شنیدیم دعا قضا و قدر رو بر می گردونه حتی اگر (اون قضا و قدر) محکم شده باشه.در حق هم دعا کنیم،که خدا دلهامونو از شر بلایای صبح تا شب و چه بسا حتی تو خواب حفظ کنه.نفرت ،تهمت،کینه،حسد،شهوت،غیبت و ...
خیلی حرف زدم.گفتم که دلم عجیب گرفته بود. برای همه اونایی که ملتمس دعا هستن ، دعا می کنم . شما هم ما رو فراموش نکنین ...
دل می رود ز دستم ، صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ، ای باد شرطه برخیز شاید که باز بینیم دیدار آشنا را ...
حق
تا بعد ...![]()
از آنکه دو انگشت بر او باشد ، انگشت بردار. بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود ... (اگه اشتباه نکنم نادر ابراهیمی :کتاب بار دیگر شهری که دوست میداشتم ...)
( قابل توجه بعضی ها که چنبره زدن رو زندگی بعضی های دیگه ، غافل از اینکه اون بعضیهای دیگه تمام ذهنشون پیش بعضی های دیگه ست « چی شد!!!» )
زمان جاودانه بودن همه چیز را نفی می کند ، پوسیدگی بر هر آنچه پنهان شده است دست می یابد و افسوس به جای می ماند .
( نادر ابراهیمی :کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم «جای دوستم ساره خالی که از طرفدارای حسابیشه»)
دیگر از اینهمه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام ...
بیا برویم ...
آنسوی هرچه حرف و حدیث امروزست ، همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست ...
(سید علی صالحی:اسم کتابش یادم نیست ...)
به خاطر داشته باش
که مردم گفته های تو را فراموش می کنند
مردم کرده های تو را نیز از یاد خواهند برد
ولی هرگز احساس تو را نسبت به خویش از یاد نخواهند برد ...
(یادم نیست کجا خونده بودم )
تو فقط خنده ما را دیدی...
بشنو از ما این نصیحت ، شعر رفتن ساز کن
تا پر و بالت نسوخته ... شاپرک ...
پرواز کن ...
پرواز کن ...
حق
تا بعد ...![]()
سلام . حال همگی خوبه ان شاءالله؟ خدا رو شکر .
بنده که طی چند روز اخیر شدیدا"بیمار بودم . البته هم علت بیمار شدنمو می دونم ، هم بهبود یافتن رو . می دونین یه وقت یه کاری می کنی منتظری عواقبشو ببینی . حتی به خدا التماس می کنی مکافات اون کارتو زودتر نازل کنه تا از عذاب وجدان راحت بشی، حس می کنی روی قلبت رو زنگار گناه گرفته و هر چی اشک میریزی تمیز نمیشه . این دقیقا" همون اتفاقیه که برای من افتاد ، اما ... حالا بشنوین از بعد اون ماجرا ...
عذاب وجدان ، همچنان ما را در بند خود به اسارت داشت تا از یکی که اهل دل و اهل فنه در مورد اون اتفاق و اینکه عاقبت امر من چه کنم که استغفارم مقبول درگاه احدیت واقع بشه سوال کردم . می دونین چی گفت؟ فقط یه جمله : استغفرالله و اتوب الیه . من که فکر می کردم باید برم ریاضت بکشم وقتی این جوابو شنیدم بال در آوردم . ظاهرا" گناه من برای من بزرگ بود ، از نظر خدایی که ستارالعیوبه فقط یه خطای قابل اغماض بود .
ایهاالناس خدا خیلی مهربونه (نگین غیب گفتی ) خیلی وقتها همین مهربونه رو اون ته تهای قلبمون قایم می کنیم و به جاش مادرمون،بابامون ،رفیقمون،پسر همسایه،دختر همسایه،رییس شرکت و... خدامونن.بی اونکه حالیمون باشه یه دنیا خدا واسه خودمون می سازیمو اونوقت به عرب بیچاره زمان حضرت محمد(ص) میگیم بت پرست . اون بدبختها لااقل بت هاشونو در ملاءعام می پرستیدن، نه مثل ما آدمای ریاکار که جلو دم از خدا می زنیمو از اون طرف جلوی هر کس و ناکسی تا کمر خم میشیم .اول به خودم بعد به شما توصیه می کنم لااقل ده دقیقه هر شب به روزی که گذروندیم فکر کنیم . چه قدر تو اون روز برای خدا کار کردیم ؟ چه قدر واسه بتهامون . چه اندازه یاد امام زمان (عج) بودیم . روضه نمی خونم از واقعیتهایی می گم که متأسفانه زیر یه دنیا خاک مدفونشون کردیم . خاکی که حتی قلب خودمونم زیرش دفن کردیم. ماه رجب و شعبان ماههای استغفاره . منو فراموش نکنین ، لابلای دعاهاتون یه طلب مغفرتم برای من بکنین . منم همیشه دعاگوی همه ملتمسین دعا هستم .
حق
تا بعد
در دو چشم تو که از زمزمه عشق پر است ...
می توان ماهی بود
می توان چون لبخند بر لبان تو شکفت ...
می توان دست به دست تو گذاشت
تا فرادست زمین
تا فرادست سپهر
رفت و گم شد در اوج ...![]()
حـــــــق
تا بعد ...
ونمی دانستی ...
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم...
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود بمن کرد نگاه ...
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز ...
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرارکنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان ، غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت؟؟؟
حمیـــــــــــــــــد مصــــــــــــــــدق ![]()
سلام . من همه حرفهای قابل گفتن در اولین روز افتتاح یه وبلاگ رو هفته قبل گفتم اما نمی دونم چرا هیچ کدوم ثبت نشد. مهم نیست ، دوباره می گم .
به نام او
نوشتن برای کسانی که نمی شناسی و گفتن برای کسانی که نمی بینی حسیه که من تا قبل از افتتاح وبلاگ قبلی نداشتم . البته اون وبلاگ نابود نشد و به خاک سیاه ننشت ، به لطف صاحبش هنوز نفس می کشه . اما واقعا" احساس غریبیه برای میلیونها نفر از دغدغه های خودت بگی و اون میلیونها یا بهت بخندن یا باهات موافق باشن ، یا ... مهم این نیست هر کدوم از ما چه مشکلی داریم ، مهم اینه که بهم یاد بدیم از چه دریچه ای به مشکلات نگاه کنیم ، از چه راهی حلش کنیم و از همه مهم تر اینکه یکی اون بالا بدجوری هوامونو داره و اگه مشکلی هست بخاطر اینه که فراموش کردیم جای خلقش باید جلوی خودش التماس کنیم و چاره بخوایم . همین اول یه خواهش ... خدا رو از زیر اون همه گرد و غبار دلامون بیاریم بیرون و بدونیم به قداست خودش قسم اگه بی ریا بخوایم دریغ نمی کنه ، اگه هم نداد قطعا" صلاح همونه . برای امروز بسه نه ؟ خسته شدین
حق
تا بعد ...