|
« The one who sold the world »
|
زندگی رسم خوشایندی ست ...
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ...
پرشی دارد اندازه عشق ...
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود ...
من ( امروز ...)
زندگی خیلی هامون عادت شده ، عادت دیدن همدیگه هر روز صبح ، عادت صبح به خیر گفتن بدون فکر کردن به معانی کلام ، عادت تو صف تاکسی موندن ، عادت استرس به سر کار دیر نرسیدن ، عادت تحمل کردن کسی که تو تاکسی کنارت میشینه و عین خیالش نیست که تو خودتو قدر یه ارزن می کنی تا نیمه بدنتو ازش فاصله بدی ... عادت بعد از ظهر خسته به خونه رفتن و خوابیدن ... عادت تلویزیون نگاه کردن و دوباره خوابیدن و فردا صبح دوباره تکرار... و خدایی که نق زدنهای ما رو تحمل می کنه و این همه بدو بایست های بنده شو میبینه و غمگین میشه از روزمرگی ما . ما به زندگی کردن عادت کردیم . ترک عادتم موجب ... البته نه اینکه هیچ روزی با روز قبل فرق نداره ... نه... ولی اونقدر کم اند اون روزها که لابلای روزهای تکراری گم میشن ... بله سهراب شاید عادت نکرد ولی من عادت کردم ...
و شما ؟؟؟
حق
تا بعد ...![]()
رؤیاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد ...
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند ...
سکوت سرشار از سخنان ناگفته اســـــت ...
از حرکات ناکرده ...
اعتراف به عشق های پنهان ...
و شگفتیهای بر زبان نیامــده ...
در این سکوت حقیقت ما نهفته است ...
حقیقت تو ...
و ...
من ...
"مارگوت بیکل - ترجمه احمد شاملو "
سلام . دیشب بالاخره پسر عموم و همسرشو دیدم . خیلی بهم میان . همون اولم بهم گفت: نیومدی؟ منم جواب دادم : شرمنده ، تو که میدونی چرا؟ جلوی همسرش به روی خودش نیاورد و گفت: آهان شیفت ، کار و ... منم نخواستم ضایع بشه گفتم اِی ... همین چیزا دیگه... دیگه نگفتم تو هم میدونی که من حوصله فامیلو ندارم ... گفتم بگم دیدمشون که نگین شرمت نیومد عروسی پسر عموت نرفتی ... بهش توضیحم ندادی چرا؟ اما دلم اونقدر براش سوخت که حد نداره . اصلا" بهش نمی یاد متأهل باشه ...آخی ... طفلکی ... بگذریم . عوضش یه دختر بامزه نصیبش شد که خیلی برازنده هم هستن . انشاءالله همه زوجها خوشبخت بشن ... همه فردها هم خوشوقت باشن...
حق
تا بعد ...![]()
خیلی بی معرفتیه آدم ازکسی که بقول معروف از فرش داره به عرش میبرش هر دم یاد نکنه . مثل من . خیلی وقته از پدر حرفی نزدم . نه اینکه به همین اندازه که ازش چیزی نمیگم به یادشم نیستم. نه . حداقل چون عکسش تو اتاقمه همیشه به یادشم و البته مهمتر اینکه تو قلبم.دیشب اونقدر دلم براش تنگ شده بود که ریختن اشکهام اصلا" دست خودم نبود . بیشتر بخاطر بی معرفتی خودم گریه می کردم .خدایا من کجام ؟؟؟ ته یه چاه سیاه؟ یا اوج آسمون؟ یا نه این وسطها یه جا گیر کردم بالاترم نمیرم؟ چه خلیفة الله ای... آبروتو بردم نه؟ شرمنده ام ... به بزرگی خودت حقارت منو ببخش و پدر ... وای که من چقدر سخت شدم . کاش همیشه قلبم مثل دیشب تازه باشه و تو شاه قلب من . راستی اگه پدرم معرف حضورتون نیستن ، آرشیو رو یه نگاهی بکنید . محمد حسین بنایی ، فرشته ایه که بخاطر آدم شدن من حقیر ، خدا از عرشش اونو به زمین فرستاده . ولی کی قدر می دونه ...
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم ، وز پی جانان بروم
التماس دعا
حق
تا بعد ...![]()
روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد
سلام چقدر هوا روز اول مدرسه ای شده . یادمه هر وقت حتی پارسال ترم آخرم وقتی اول مهر می شد غم دنیا تو دلم بود . هر چند باز وضع دانشگاه بهتر بود چون اکثرا" کلاسها و کارورزیها ۲۷ شهریور شروع می شد . چقدر دلم برای یه بار دیگه سر کلاس دانشگاه نشستن تنگ شده . خوشبختانه از همون روز اول می دونستم یه روز چقدر حسرت این روزها رو می خورم این بود که هیچ وقت نگفتم کاش زودتر تموم بشه . دلم می خواد یه بار دیگه با همون بچه ها تو اون کلاس کوچیکی بشینم که همیشه با آموزش دعوا داشتیم که توش نمیشینیم و آموزش هم همیشه می گفت چون تعدادتون از همه کلاسها کمتره باید همینجا برگزار بشه . شماهایی که درستون تموم شد می دونین چی میگم... شماهایی هم که هنوز دانشجویین قدرشو بدونین یه روز حسرت تک تک مصائب اون روزها رو می خورین . دلتون پر می کشه واسه یه شب تا صبح نشستن برای خوندن کتابی که بار اول شب امتحان بازش کردین . واسه طعم کافور غذای سلف ( که من هیچ وقت نخوردم جز دو سه بار ته دیگشو ) ، برای گیس و گیس کشی با کسی که به زرنگی شما حسادت می کنه و راضی نیست وقتی ۵ تا کتاب قراره بین ۱۸ نفر تقسیم بشه یکی از اون کتابها به تو برسه . برای دلهره روز امتحان آخر ترم ... برای روزی که اولین بار امتحان آناتومی داشتی و حتم داشتی می افتی و شدی ۱۹.۷۵... برای تک تک روزهاش دلتون پر می کشه . قدر بدونین ... همه سختی ها رو ... امیدوارم از تک تک لحظه های زندگی تون چه تو مدرسه ، چه تو دانشگاه ، چه سر کار و چه هر جای دیگه که هستید لذت ببرید...
حق
تا بعد ...
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بی خبر نرود
سلام . پریشب عروسی پسر عموم بود . البته من نرفتم ، به دلیل اینکه حوصله هیچ کدوم از افراد فامیل و ندارم . بله وقتی با یکی فقط تو یه شناسنامه اونم تو فامیلیت وجه مشترک داری همینه . منم رفتم پیش داییم و با عرشیا پسر دو سال و نیمش اونقدر بازی کردم که ساعت ۹:۰۰ داشتم از خواب کور می شدم . ساعت ۱۲:۰۰ هم با خانواده داییم اومدیم خونه ما به خیال اینکه گل جشن تموم شده و فقط یه سری خودیها موندن . چشمتون روز بد نبینه . تا ساعت ۲:۰۰ صبح چشمش داشت حسرت یه جرعه خوابو می کشید . می پرسین من که خونه بودم چه ربطی به خونه عموم داشت ؟ آخه ما با عموم اینها همسایه دیوار به دیواریم و چون حیاط با صفایی دارن عروسی رو همونجا گرفتن . دلم براش سوخت ، چون من دختر عموی بزرگ بودم . اونم بهترین پسر عموی دنیاست . در ضمن خیلی جاها به من کمک کرد (باشه بابا یه روز که خودشو همسرشو دیدم هم تبریک می گم هم عذرخواهی می کنم و توضیح میدم چرا افتخار حضور ندادم . فکر کنم بدونه من قرابت فامیلی با کسی ندارم . خلاصه اون شب مامان بیچاره من مجبور شد اونجا به همه جواب بده که چرا آیدا نیومد و حتی آرمان هم مؤاخذه شد ( ولی عروسی بودها ) . بگذریم ... بیتی که اول نوشتم به اون شب مربوط نیست ، به امروز مربوطه اما ربطشو نمی گم . به امید خوش بختی برای همه شما ، آشناهاتون ، دوستانتون و خلاصه هر موجودی روی این کره خاکی ... نه ... توی این دنیا ...
حق
تا بعد ...![]()
یادم ز وفای اشجع الناس آیـــد وز چشم ترم سوده الماس آید
آید به جهان اگر حسین دگری هیهات برادری چو عباس آید
یــــــا کاشف الکرب عن وجه الحسین ، إکشف کربي بحق أخیک الحسین
گفتم از دل برود چون ز مقابل برود غافل از آنکه چو رفت از پی او دل برود
" امیــــــــد اصفهانــــــــی"
مدتیه عجیب دلتنگم (اینو فکر کنم صد بار گفتم ) ، دست خودم نیست . شاید بخاطر نزدیک شدن پاییزه . اصلا" این فصل و دوست ندارم . احساس می کنم پاییز مثل آدمای ریاکار می مونه . هزار رنگ ... عوضش عاشق زمستونم . شاید از سر خودخواهیه که چون متولد دی هستم ، زمستونو دوست دارم . اما به نظرم زمستون خیلی بی ریاست . یه رنگ و صادق .( می دونم الان جبهه گرفتین و هزار جور لیچارم بارم کردین مهم نیست این نظر من بود ، برام هم محترمه . نظر شما هم قابل احترام ) . از کجا رسیدم به کجا . فکر کنم دچار flight of idea شدم . در اصطلاح روانپزشکی می شه پرش افکار ( من روانپزشک نیستم ).بله عرض می کردم که نمی دونم چی شده ، دارم همش تو گذشته سیر می کنم . اصلا" خوشم نمیاد از این وضع اما دست من نیست . با یه حرف ، با یه نگاه حتی با شنیدن صدای سازم میرم اون دور دورا ... گاهی اوقات فکر می کنم فقط من اینطوریم؟ بعد جواب میدم آره فقط من اینطوریم ، چون هیچ کس دوست نداره flash back بزنه به روزای گذشته ای که جز اشتباه و کوته فکری چیز دیگه ای براش نداشت و حسرت اینکه کاش هرگز پیش نمیومد که حالا ... نمی دونم ... ارزش فکر کردن نداره اینو مطمئنم . ولی خوب اینو مغزم می گه ... با دلم چکار کنم؟
برای من دعا کنین ...
حق
تا بعد ...![]()
از پیش دانشگاهی با هم آشنا شدیم.با هم کلاس فیزیک می رفتیم. اون موقع فقط به نظرم خیلی احساساتی میومد و نظر دیگه ای در موردش نداشتم. گذشت تا دانشگاه قبول شدیم . هر دو یه رشته ، یه دانشگاه و جالب اینکه تو یه کلاسم بودیم. خوشحال بودم یه آشنا پیدا کردم. همکلاس که شدیم دوستیمون بیشتر شد. من از خانوادش شنیدم ، اون از خانواده ام شنید. سال دوم صمیمی شدیم ، دیگه از جیک و پیک هم خبر داشتیم . هم قد و قواره خودم بود و مهربون ،خیلی مهربون . کارورزی هامونم اکثرا" با هم بود . خلاصه وقت برای هر روز وابسته تر شدن بسیار. کم کم با خواهرشم آشنا شدم و به مرور با اون هم صمیمی...
این وسط اتفاقایی برام افتاد که اگه اول خدا بعدم اون نبود خدا می دونه ... گذشت تا سه ترم مونده به گرفتن لیسانس...یه هفته ای می شد زنگ نزده بود ، منم مریض بودم بهش زنگ نزدم . تا یه روز با دلخوری گوشی رو بر داشتم ، شماره اش و گرفتمو منتظر شدم...گوشی رو که برداشت ، اون صدای همیشگی پشت خط نبود ...دور شده بود ... و غریبه ... گفت داره به آینده فکر می کنه ...فهمیدم ... تا آخرشو...طرف همکلاس خواهرش بود و اونم اینها رو بهم معرفی کرد. با اینکه اصلا" خوشحال نبودم وانمود کردم هستم. روز عقدش هیچ کس از همکلاسیهامون نبودن. می گفت خصوصیه. همون روز براش زنگ زدم و هم به خودش و هم به همسرش تبریک گفتم.
یه روز برای دیدنش رفتم. من و آرمان رفتیم . زنگ در و زدم . دلم داشت از دهنم می زد بیرون . در که باز شد خواهرش بود. گفت تو حمومه. رو مبل که نشته بودم ننشسته بودم.قرار نداشتم . داشتم از استرس می مردم. خیلی طول کشید تا بیاد . وقتی اومدم سرش پایین بود . می دونستم همون حسی رو داره که من دارم ... فاصله ...رفتم جلو . بهش تبریک گفتم و بغلش کردم. محکم...خیلی محکم...می دونستم بار آخره که ضربان قلبشو رو تنم حس می کنم . هر دومون زدیم زیر گریه ...اون تو بغل من و من هم...نزدیک یک ربع گریه کردیم...گفت کلی توی حموم نشستم نمی دونستم چطوری باهات روبروشم. خیسی اشکم با خیسی موهاش قاطی میشد و می ریخت رو صورتم. رفتیم رو ایوون خونشون نشستیم . نزدیک سه ساعت حرف زدیم و اون بار آخری بود که اونقدر صمیمی حرف زدیم.
اوایل همه چی طبیعی بود ...اما ... کم کم من بی رنگ شدم و همسرش پررنگ . همون موقع بهش گفتم اما باور نکرد...به همسرش حسودیم می شد آخه داشت سهم منم مال خودش می کرد . این خیلی بی رحمیه ... بعدها دیگه قبول کردم اونی که باید از قلبش بره بیرون منم و رفتم. برای همیشه.برای عروسیشم نخواستم برم... آخه دیگه صنمی با هم نداشتیم . حتی زنگم نزدم تبریک بگم...دلم می خواد یه روزی زنگ بزنه و بگه چقدر دلش برام تنگ شده ... درست همون قدر که من ... امروز یکی و تو خیابون دیدم دقیقا" هم قد و قواره خودش... دلم ریخت ... و اونقدر براش تنگ شد که اگه تو خیابون نبودم می زدم زیر گریه... و مثل سنگ دلها گفتم کاش هنوز ازدواج نکرده بود .... اونوقت ما هنوزم صمیمی بودیم ...خیلی صمیمی... دلم نمی خواد هیچ وقت ازدواج کنم...می ترسم قلب یکی اینطوری بشکنه...می ترسم منم عوض شم .
کاش همه چیز و با هم قاطی نمی کردی دختر . اونوقت تو هنوز نیکــــوی عزیز من بودی و من آیــــدای مهربون تو ...
چقدر بعضی روزها دلم هواتو می کنه ... مثل امروز
هر جا هستی سالم باشی و شاد ... منم همیشه برات دعا می کنم ...
حق
تا بعد...![]()
همیشۀ بودن ، با هم بودن نیست ... ( سید علی صالحی)
نگاه کن...
چه فروتنانه در خاک تو سر نهاد ...
آنکه مرگش میلاد پر هیاهای هزار شهزاده بود ... ( احمد شاملو )
حق
تا بعد ...
سلام . امروز دلم عجیب گرفته ، حتی از ابرهای بالای سرم هم بیشتر ... بخاطر دیشبه. دیشب دلم می خواست الکی به یکی گیر بدم ، دلم می خواست فقط داد بزنم (الان که فکرشو می کنم حالم از خودم بهم می خوره ) . به همه هم گیر دادم ، مامانم ، بابام (طفلکی ها صداشونم در نیومد که این بیشتر منو می سوزونه ، دارم از عذاب وجدا ن خفه می شم ) ، به آرمانم گیر دادم. طفلک داداشم دیروز نتیجه کنکور سراسریشو گرفت قبول نشد به حد کفایت ناراحت بود منم دامن زدم... کاش یکی بلند می شد میزد زیر گوشم...اینکه همه مراعات می کنن بیشتر عذابم میده. دلم می خواد برم کوه ... تو جاده کوهپایه و توی مه قدم بزنم . شاید اینطوری بتونم راحت گریه کنم و هیچ کس نفهمه (بقول شعری که قبلا" نوشتم ) نم اشک است یا نم باران ؟
چه هوایی شده ، یادمه پارسالم این موقع هوا همینطوری بود ، پارسال که دلم مثل دل آسمون داشت از غصه می ترکید ، منو آسمون می نشستیم مثل بچه ها بی ملاحظه گریه می کردیم . پارسال ...وا حسرتا
بگذریم ...
آن یار که عهد دوست داری بشکست می رفت و منش گرفته دامن در دست
می گفت که بعد ازین به خوابم بینی پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست
"ربطی به موقعیت نداشت ، طبق معمول خودش اومد مثل باقی متنها و شعرها "
حق
تا بعد ...![]()
من عاجزم از جهان و دشمن بسیار ای صاحب ذوالفقار وقت مدد اســــت
آنانکه که محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریــــــــک نبردند برون گفتند فسانه ای و در خواب شدند
فردا که به محشر اندر آید زن و مـــــرد وز بیم حساب روی ها گــــــردد زرد
من حسن تو را به کف نهم پیش روم گویم که حساب من از این باید کرد
قومی ز خیال در غرور افتادنــــــــد وندر طلب حور و قصور افتادند
قومی متشکلند و قومی به یقین از کوی تو دور دور دور افتادنـد
گفتم : چشمم ، گفت: براهش می دار گفتم : جگرم ، گفت : کبابش مـــی دار
گفتم که:دلم ،گفت :چه داری در دل ؟ گفتم : غم تو ، گفت : نگاهش می دار
جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه بی یاد تو هر کجا نشستم توبه
در حضرت تو توبه شکستم صـــد بار زین توبه که صد بار شکستم توبه
ابوسعیــــــــــــــد ابوالخیر
قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقیــــــــــن
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی کای بی خبران راه نه آن است و نه این
یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک در آمدیم و بر خاک شدیــــــم
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود نی نام ز ما و نی نشان خواهد بــــود
زین پیش نبودیم و نبود هیچ خـــــــــلل زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
حکــــــــــــــیم عمر خیام
و در آخر هم دو بیت از لسان الغـــــــــــــــــــیب
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکــــــرد به وداعی دل غم دیده ما شاد نکــرد
آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکـــــــــــــرد
حق
تا بعد ...
سلام . اول بگم به علت وابستگی روحی ـ روانی به این وبلاگ ، اون وبلاگ رو حذف کردم . (قابل توجه دوستانی که اولین باره وبلاگو می بینن و متن اولو می خونن ). حس کردم ممکنه دچار عقده های عدم توجه بشه... دلم می خواست امروز چند تا شعر فوق العاده از ابو سعید ابوالخیر و خیام بنویسم ، اما میذارم واسه بعد. در هر حال یادتون باشه حتما" این اشعارو بخونین...
و اما امروز ...
ما را ز جام و باده گلگون خراب کن زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
حق
تا بعد ...![]()
سلام . چون ممکنه نتونم بیام پیشاپیش ولادت منجی عالم ، فخر کائنات *** بقیةالله الاعظم *** روحی و ارواحنا العالمین له الفداء رو به همه جهانیان تبریک می گم .
باشد که بیاید و خود عقده گشاید ...
( ار : اگر جسارتا" می دونستم می دونین ولی خواستم رفع شبهه کنم )
حق
تا بعد ...![]()
یا رب مکن از لطف پریشان ما را هر چند که هست جرم و عصیان ما را
ذات تو غنی بوده و ما همه محتاجیم محتاج به غیر خود مگردان مــــــــا را
سلام . این شعر چند شب پیش توی ذهنم بود . جالب نیست؟ نمی دونم چرا اینقدر تو ذهن من شعر پر می زنه. تو ذهن مردم فکرهای غنی سازی هسته ای و تو ذهن من ..... ( میان ذهن من تا ذهن آنها تفاوت از زمین تا آسمان است "تلخیص" ) . اما فکر کنم کمتر کسی مثل من ذهنشو دوست داره. مغزمو نمی گم . از مغزم زیاد خوشم نمی یاد . گاهی اوقات خیلی باطل کار می کنه . اما ذهنمو دوست دارم . همونقدر که قلبمو... جدیدا" انگار روی یه تکه چوب توی دریا واستادم. دریایی که موج نمی زنه . آروم آروم . فقط می ترسم آرامش قبل از ... شاید ولی فعلا" که از طوفان خبری نیست. من آروم ،ذهنم آروم ،قلبم آروم ... وقتی خدا نشسته جلوت ، حرف می زنی و گوش می کنه ... یا حتی حرف نمی زنی و اون می شنوه ، انگار به یه ژنراتور قوی وصلی . تا دلت می گیره خودتو تو بغلش ول می کنی ، تا به بن بست خوردی فورا" از خودش میخوای هدایتت کنه ولی انصافا" چند بار وقتی خوشی یادشی؟ قبلا" وقتی افکارم متلاطم می شد می رفتم کنار دریا...روی سنگها می نشستم و مدتها به دورترین نقطه آبی خیره می شدم (بقول سید رضا دمانکش:اینجا دریا بهانه خوبی ست که به دورترین آرزوها بیندیشی ) . اون وقت اگه خیلی دلتنگ یا عصبی بودم آروم می شدم. وسعت دریا ذهنو گسترش میده و خدا ... خدایی که بقول سهراب همین نزدیکی ست.... و ما که دورترینیم ... خیلی وقتها دلم برای خدا می سوزه... واقعا" ما چی داریم که بهش بنازیم؟دین؟معرفت؟عمل؟... جز خطاهای هر روز و استغفارهای (اگه باشه)قرنی یکبار و دوباره تکرار خطا ؟؟؟
بقول بزرگی (اینو همیشه تجربه می کنیم) :
توبه بر لب ، سبحه بر کف ، دل پر از شوق گناه معصیت را خنده می آید ز استغفار ما
وای بر ما ...
حق
تا بعد ...![]()
سلام . تا حالا شده وقتی که قلبتون تاریکه و حس می کنین روی روحتون زنگار گرفته ، یه اتفاقی ، یه چیزی پیش بیاد که انگار داره شما رو سمباده می کشه؟ انگار داره جلاتون می ده؟ اگه تجربه کردین ...خیلی حس قشنگیه نه؟ دیشب احساس می کردم اون زنگاره روی تمام روحمو گرفته و رفتن به اون مکان که برای من کعبه آماله ( شرمنده نام مکان محفوظ )... و حس غریب قربت ... قرابت با خود خودم ... چقدر دلم تنگ شده بود مثل بچه ها لج کنم و یه چیزی رو از خدا بخوام ... خواستم و فکر کنم گرفتم... اما وقتی گرفتی تازه اولشه ،حالا مردی نگه دار . دیشب خیلی شرمنده شدم . شرمنده خدا ... شرمنده روحم ... و حالم از روزمرگی بهم خورد ... یه عزیزی می گفت قلبتونو تر و تازه نگه دارین ... عزیز دیگه ای ازش پرسید چطور؟ گفت هر روز بهش آب بدین... و گرنه پژمرده می شه و می پوسه.نمیگم این آب دادن یعنی چی؟ که تو خود دانی اگر ...
مراقب قلباتون باشین ، خیلی مراقب باشین...اونی که از روح پاک خودش به ما داده ، دوست نداره خاکی و کثیفش کنیم ... بله ... اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش ... (صد بار به خودم می گم بعدا" به شما )
وقتی این حس خوب بهتون دست داد ، مطمئن باشین دعاتون عرش خدا رو می لرزونه ... اون موقع منو از یاد نبرین...
التماس دعا...
آنانکه خاک را به نظر کیمیا کننـــــــــــد آیابود که گوشه چشمی به ما کنند؟؟؟
دردم نهفته بـــــــــــه ز طبیبان مدعی باشد که از خزانه غیبش دوا کننــــــد ....
حق
تا بعد ...![]()
سلام . پیدا شد . شایدم اصلا" گم نشده بود . خلاصه یه روزنه های امیدی به آینده می بینم . رفتم دو تا کتاب(بجز منابعم )در ارتباط با فوق گرفتم . با استادم درباره چطور خوندن حرف زدم ... ( بابا اراده ... ) . فقط می ترسم باز یکی بگه آخرش چی؟ آخرش هر چی ...مهم اولشه ... هدف...گاهی اوقات خیلی دلم می خواد یه آدم هدفمند باشم.بدونم از زندگی و روزهام چی میخوام. دلم می خواد واسه هدفم اونقدر بدوم که شب مثل جسد بیافتم ... گاهی اوقاتم می گم آخرش چی؟گیرم پدرتم در اومد ....به هدفتم رسیدی...بعدش چی؟می دونم این حرف آدمای بی انگیزه و ترسوئه که چون دستشون به گوشت نمی رسه می گن...اما من نمی خوام بترسم ، نمی خوام بی انگیزه باشم ، می خوام حسابم با خودم و زندگیم روشن باشه.فقط دنبال یکی می گردم که اونم بخواد برای فوق بخونه (البته نه که هدف فقط فوق گرفتن باشه نه... فعلا" برای من هدف مهمتری نیست ). این طوری حس رقابت نمی ذاره وا بزنم ( آخه ذاتا" رقابت طلبم ). راستی گفتم رقابت یه چیزی براتون تعریف کنم حمل بر خودخواهی نشه چون اهلش نیستم ( مغرور شاید ولی خودخواه نــــــــــه ). فکر می کنم سال اول دانشگاه بودم ، یکی از هم کلاسیهام که اتفاقا" زرنگم بود با من کل درس انداخت. البته من از همه جا غافل...اما بعدا" یکی دیگه از همکلاسیهام گفت توی خوابگاه ازش شنیده که من با آیدا رقابت دارم حسابی ... من هم گفتم بسم الله ... ولی نه تنها شاگرد اولی رو از من نگرفت که اصلا" شاگردم نشد(۸ ترم ) فاجعه بود نه؟ اینو نگفتم بگین چه خودخواه ... نه خدا گواهه ... گفتم بدونین ماها خیلی خودمونو دست کم می گیریم . ما لایق رسیدن به اون بالا بالاهاییم ... فقط یه کمی اراده و توکل می خواد که انشاءالله همه داریم . برای من دعا کنین . اینبار اگه بذارم زمین خدا می دونه دوباره کی شروع کنم . قبولم نشدم مهم نیست ، میخوام وجدانم راحت باشه که سعی کردم ...منم دعا می کنم ...برای همتون ...خدا گواهه که بعد از هر نماز برای همه آدمای روی کره خاکی دعا میکنم .
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و ورد سحری بود
التماس دعا
حق
تا بعد ...![]()
سلام . چقدر روزها گرم و تکراری شدن . کار من شده هر روز اومدن سر کار ، رفتن خونه ، استراحت کردن ، تلویزیون دیدن و خوابیدن ... حالم داره از گذراندن عمر خودم بهم می خوره . هر روز تقویم رومیزیمو ورق می زنم و شاهد اینم که عین برق و باد می گذره . هر روز صبح میگم از امروز دیگه برای فوق می خونم و تا عصر هزار جور بهانه برای خودم می تراشم که از زیر بار درس خوندن در برم . انگار با خودم رودربایستی دارم . هر ۴ روز در میون ۱۰ صفحه ... افتضاحه نه؟ دلم یه محرک می خواد ، یه چیزی که هلم بده ، اونقدر محکم که سرم به سنگ بخوره . بلکه بفهمم دارم به معنای واقعی کلمه بطالت رو تجربه میکنم .
مامانم اوایل بهم میگفت: آیدا ، از کی شروع می کنی؟ حیفه تو شاگرد اول دانشگاه بودی ، تو فوق نگیری کی بگیره ؟ ( تازه مامان من در عمر ۱۶ سال تحصیلم یکبارم بمن نگفت بخون ... فکرشو کنین حالا میگه ، اینم یه فاجعه دیگه ، اونم فهمید شدم تندیس بطالت ) این اواخر دیگه با شرایط کنار اومده ، کاری بهم نداره . فقط وقتی میگم میخوام بخونم یه نفس راحت قدر تموم حرفای تو دلش می کشه . آخه گیرم که فوقم گرفتم ، بقول یکی از استادامون الان برای دکترا هم ردیف خالی یافت می نشود حالا تو هی بگو فوق لیسانسم آرزوست . دلم یه تحول بزرگ می خواد ، یه تحول مثل خبر قبولی تو دانشگاه ( نه اشتباه نکنین، اونقدرها هم عشق درس نیستم. اگه هم اول بودم بخاطر علاقه به رشته ام بود ولی حال درس خوندن برای فوقو ندارم ...) بله یه تحول بزرگ...خدایــــــــــــــــــــــا ....
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش
اگه ربطی به مطب نداشت ببخشید ، همینطوری اومد به ذهنم. آخه یه سری چیزا توی ذهنم بی خانمانن ... برای خودشون می چرخن یه جا که ذهنم هنگ کرد همونجا ...
خوب ... بسه خیلی حرف زدم.دعا می کنم همتون بدونین چی از جون ثانیه ها می خواین؟ شما هم برای من دعا کنین بفهمم چی از جون زندگی می خوام . تشکر ...
حق
تا بعد ... ![]()
زیبایی صورت و تناسب اندامت .
لب که به سخن گشودی چهره ات دوم می شود ...
زیبایی کلامت اول .
حرفت را که زدی زیبایی کلامت دوم می شود ...
پیامت اول .
حرکت که کردی اندیشه ات دوم می شود ...
رفتارت اول.
و داوری نهایی روی رفتار توست .
هرمز انصاری کتاب : کوتاه نویسی ها
حق
تا بعد ...![]()
سلام . ایام شعبانیه و میلاد انوار کربلا به همتون مبارک. ۹ روز خبری از من نشد ، اما یادمه روز آخر خبر اومدن بابا رو داده بودم . یکشنبه شب اومد ، جمعه صبح رفت و حالا فقط دلتنگی ... روزی که رفتم به دیدنش به مناسبت روز پدر ( آخه اون روز اینجا نبود ) براش یه دسته گل رز گرفتم با شعری که براش گفته بودم و توش تمام حرفایی که نمی دونم چرا نمی تونم بگم نوشتم . اصولا" برام نوشتن از احساسات راحت تره تا حرف زدن . وقتی گلها رو دید برق چشماش نشون داد چقدر خوشحال شده و من که عاشق خندیدنشم از لذت بردنش ، لذت بردم... دریغ نکرد ، اونم درجا یه هدیه خوب به من داد ، یه هدیه که ارزشش برام قدر تموم دنیاست. یه هدیه که می دونم همه بچه هایی که اونجا بودن آرزوشون بود جای من اونو بگیرن . منم که انتظارشو نداشتم زدم زیر گریه و اندازه دلتنگی تموم این روزها اشک ریختم . قبلا" بهم گفته بود گریه تو قلبمو آتیش میزنه ، با اینکه نمی خوام ناراحت بشه دست خودم نیست ... با تمام وجود دوستش دارم. خوشحالم از اینکه اون به بزرگیه یه دنیاست اما توی قلب من جا شده ...
کاش یکی مثل حاجی با این محبت لایتناهی توی زندگیتون داشتین ... اونوقت می دیدین حتی عکسشم ...
رفت و حالا فقط می تونم از قول حضرت حافظ بگم ...
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
التماس دعا ...
حق
تا بعد ...![]()