|
« The one who sold the world »
|
این روزها واقعا" از کلمه تهی شدم . چقدر به خدا نزدیک شدیم؟ چقدر عطر خدا گرفتیم . چقدر یاد گرفتیم اول توکّل کنیم و بعد توسّل؟؟؟
هر روز که می گذره عاجزترم ... در برابر نوری که جز رحمت نیست ... و شرمنده ... از اینکه تمام حالِ خوبِ قربت رو با یه معصیت به غربت تبدیل میکنم و باز استغفار ... یقینا" این خلیفة اللّهی نیست که تو میخواستی . چرا آدم بودن رو یاد نمیگیرم؟؟؟
خدایا ... مثل همیشه ... ببخش ... به عظمت خودتت ، حقارت منو ... کاش نباشم که نم اشک رو به نگاه مهربونت بنشونم ...
حق
تا بعد ...![]()
عاشقان مست ولای تو علی
جان عالم به فدای تو علی
...و چه زود یک سال گذشت و باز هم شبهای احیاء ، شب قدر ، قرآن بر سر گرفتن و دعا خواندن و
الهی العفو گفتن ...
فرا رسیدن ضربت خوردن و شهادت ِ غریب ِنخلستان ها ، مولا علی (ع) ، بر همة عاشقان حضرتش تسلیت باد ...
باشد که از رهپویانشان باشیم ...
التماس دعا ...
حق ...
...
بر کام ما نگشت و نکردیم کاری ...
که چرخ نگردد ...
این گِرد گَرد چرخ کهن ...
گَشت و ...
کُشت و ...
گَشت ...
ما روزهای معرکه در خواب بوده ایم ...
" زنده یاد حمید مصدق "
حق
تا بعد ...![]()
زنگ در رو زد ...
در که باز شد تو نیومد ...
پشت به من ایستاده بود ، انگار قهر کرده بود ...
غمگین شدم ، هیچ وقت نخواستم دل کسی بشکنه ، اون هم با دستهای من ...
دستش رو گرفتم ...
هنوز پشت به من بود ...
دستش رو کشید و رفت ...
من هم به دنبالش ...
سرعتش بیشتر شد و قدمهاش بلندتر ...
سرعتم رو بیشتر کردم و قدمهام رو بلندتر ...
شونه هاش می لرزید ....
خدای من ... گریه میکرد ؟؟؟...
صدای خواهشهام بلندتر شد ...
و نگاه پرسشگرانه عابرها ...
ایستاد ...
دلش سوخت ؟؟؟...
برگشت و به چشمهای خیسم خیره شد ...
خودم بودم ...
حق
تا بعد ...![]()
من شکوفایی گلهای امیدم را
در رؤیاها می بینم ...
و ندایی که به من می گوید ...
گر چه شب تاریک است ...
دل قوی دار
سحر
نزدیک است ...
( زنده یاد حمید مصدق )
برای نسیم که این شعر رو با خط من قاب کرده و به دیوار اتاقش زده تا هر وقت دلش میگیره بهش نگاه کنه و زمزمه کنه ...( راستی شعر مرا میخوانی؟؟؟)
حق
تا بعد ...![]()
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
*******************************************
برای همتون دعا کردم ... وقتی روحم از همیشه به خدا و به خودم نزدیک تر بود . خسته شدم ... مثل کسی که صدها سال عمر کرده ... شماره زمان از دستم رفت . دیگه حس تعلق ندارم . نه به خاک ، نه به آب ، نه به...چشمم به انتهاست ... و تا انتها هر چی که هست دیگه مهم نیست ... نه زمان ... نه واژه ... نه زندگی ... انگار تو خلاءام . نه تلنگری می خوام که بیدارم کنه و نه کسی که به دلتنگیهام گوش کنه . بیدارم ، بیدارتر از همیشه ... حتی متلاطم هم نمیشم ... آروم ِ آروم ... ساکت و آبی ... کنار تو از همیشه بهترم ... و عقده های کهنه بی بهانه باز میشن ، از روی گونه هام ،روی دستهای تو ... و نور ... نوری که از قلب من به قلب تو امتداد داره ... و تو میدونی که من از بچگی همیشه آسمونو از زمین بیشتر دوست داشتم ... کاش وقت رفتن بود...
حق
...![]()
مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد
هد هد خوش خبر از طرف سبا باز آمـــد
فرا رسيدن ماه پالايش روح و جسم ، ماه عروج انس و عشق بين عبد و معبود " رمضان " بر همه جهانيان مبارک باد ...
تا بعد ...![]()
سلام . امروز می خوام یه بحث کاملا" جدی درباره شعر و نحوه شعر گفتن بکنم . ( هر چند قابل نیستم اما اونچه تجربه خودمه انتقال میدم ) . بعضی وقتها یه متنهایی رو می خونیم که بنظر میاد حتی سراینده ش هم ازسر و تهش خبر نداره ، اسمشم گذاشته شعر سپید ( که به نظر سبک جیغ بنفش میاد ...) . "جسارت به اشعار نیما ، احمد شاملو ، سهراب و ... نباشه " ببینید شعر گفتن فقط کلمه بهم بافتن نیست . هنر شاعر تو همین کنار هم گذاشتن کلمات معلوم میشه . اوایل ممکنه فقط کلمه بهم ببافیم ، اما مدتی که گذشت کلمه باید اسیر ما بشه ، نه ما اسیر کلمات . بعضی وقتها میبینیم یه شعر طولانی وسطش چندین بار شعر قافیه دار میشه ، دوباره بی قافیه و آهنگین میشه و آخرشم به نثر تبدیل میشه . این درست نیست . اگه توانایی قافیه بندی ندارین ، حداقل نثر بنویسین و به جای اینکه خواننده رو با نوشتن چندین سبک شعر و آخرشم نثر گیج کنین کلمات رو در قالب یه متن زیبا کنار هم بذارین . مطمئنا" مؤثرتره . من مدتها نوشتم ، یه روزم همشو سوزوندم . بعدها از یکی از دوستهام که اکثرا" متنهامو داشت خواستم همشو بده تا جریان ذهنمو تو اون روزها پیدا کنم . خیلی ایرادها پیدا کردم اما تصحیحش نکردم . چون اون متنها مال اون روزها بود ولی بعدها سعی کردم اگه می نویسم پخته تر از قبل باشه . کلماتو وسط نریزین و هی همش نزنین ، باهاشون رفیق باشین و هیچ وقت برای نوشتن دو خط ذهنتونو دو ساعت درگیر نکنین چون تا از دل بر نیاید بر دل " حتی دل خودتون " ننشیند . ببخشید که اینقدر صریح حرف زدم . منتظر یه چیز توی لیست نظرات هستم . اونم اینه " ما می نویسیم ، تو می تونی نخونی " . کاملا" صحیح ، اما لا اقل از کسی نخواین نظر بده ، چون یا چیزی نمی گه و یا دروغ میگه ( که به مراتب بدتره ) . شمایی هم که به شعری نظر میدین ... نترسین از گفتن اینکه هیچی سرتون نشده یا انتقاد کردن . اگه نمیتونین نظر درست بدین لااقل نظر ندین .
موفق
حق
تا بعد ...![]()