تبليغاتX
ــــــAIDAــــــ
« The one who sold the world »

این روزها واقعا" از کلمه تهی شدم . چقدر به خدا نزدیک شدیم؟ چقدر عطر خدا گرفتیم . چقدر یاد گرفتیم اول توکّل کنیم و بعد توسّل؟؟؟

هر روز که می گذره عاجزترم ... در برابر نوری که جز رحمت نیست ... و شرمنده ... از اینکه تمام حالِ خوبِ قربت رو با یه معصیت به غربت تبدیل میکنم و باز استغفار ... یقینا" این خلیفة اللّهی نیست که تو میخواستی . چرا آدم بودن رو یاد نمیگیرم؟؟؟

خدایا ... مثل همیشه ... ببخش ... به عظمت خودتت ، حقارت منو ... کاش نباشم که نم اشک رو به نگاه مهربونت بنشونم ...

حق

تا بعد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/30ساعت 10:40  توسط @id@  | 

عاشقان مست ولای تو علی

 

جان عالم به فدای تو علی

 

...و چه زود یک سال گذشت و باز هم شبهای احیاء ، شب قدر ، قرآن بر سر گرفتن و دعا خواندن و

 

الهی العفو گفتن ...

 

فرا رسیدن ضربت خوردن و شهادت ِ غریب ِنخلستان ها ، مولا علی (ع) ، بر همة عاشقان حضرتش تسلیت باد ...

 

باشد که از رهپویانشان باشیم ...

 

التماس دعا ...

 

حق ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/18ساعت 16:56  توسط @id@  | 

...

بر کام ما نگشت و نکردیم کاری ...

 

که چرخ نگردد ...

 

این گِرد گَرد چرخ کهن ...

 

                          گَشت و ...

 

                                      کُشت و ...

 

                                                  گَشت ...

 

ما روزهای معرکه در خواب بوده ایم ...

 

 

" زنده یاد حمید مصدق "

حق

تا بعد ...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/15ساعت 10:18  توسط @id@  | 

زنگ در رو زد ...

در که باز شد تو نیومد ...

پشت به من ایستاده بود ، انگار قهر کرده بود ...

غمگین شدم ، هیچ وقت نخواستم دل کسی بشکنه ، اون هم با دستهای من ...

دستش رو گرفتم ...

هنوز پشت به من بود ...

دستش رو کشید و رفت ...

من هم به دنبالش ...

سرعتش بیشتر شد و قدمهاش بلندتر ...

سرعتم رو بیشتر کردم و قدمهام رو  بلندتر ...

شونه هاش می لرزید ....

خدای من ... گریه میکرد ؟؟؟...

صدای خواهشهام بلندتر شد ...

و نگاه پرسشگرانه عابرها ...

ایستاد ...

دلش سوخت ؟؟؟...

برگشت و به چشمهای خیسم خیره شد ...

خودم بودم ...

 

حق            

تا بعد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/10ساعت 4:20  توسط @id@  | 

من شکوفایی گلهای امیدم را

در رؤیاها می بینم ...

و ندایی که به من می گوید ...

گر چه شب تاریک است ...

دل قوی دار

           سحر

                         نزدیک است ...

   ( زنده یاد حمید مصدق )

برای نسیم که این شعر رو با خط من قاب کرده و به دیوار اتاقش زده تا هر وقت دلش میگیره بهش نگاه کنه و زمزمه  کنه ...( راستی شعر مرا میخوانی؟؟؟) 

حق

تا بعد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/07ساعت 22:48  توسط @id@  | 

                 خرم آن روز کزین منزل ویران بروم               راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

                          *******************************************

برای همتون دعا کردم ... وقتی روحم از همیشه به خدا و به خودم نزدیک تر بود . خسته شدم ... مثل کسی که صدها سال عمر کرده ... شماره زمان از دستم رفت . دیگه حس تعلق ندارم . نه به خاک ، نه به آب ، نه به...چشمم به انتهاست ... و تا انتها هر چی که هست دیگه مهم نیست ... نه زمان ... نه واژه ... نه زندگی ... انگار تو خلاءام . نه تلنگری می خوام که بیدارم کنه و نه کسی که به دلتنگیهام گوش کنه . بیدارم ، بیدارتر از همیشه ... حتی متلاطم هم نمیشم ... آروم ِ آروم ... ساکت و آبی ... کنار تو از همیشه بهترم ... و عقده های کهنه بی بهانه باز میشن ، از روی گونه هام ،روی دستهای تو ... و نور ... نوری که از قلب من به قلب تو امتداد داره ... و تو میدونی که من از بچگی همیشه آسمونو از زمین بیشتر دوست داشتم ... کاش وقت رفتن بود... 

حق

 ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/03ساعت 3:0  توسط @id@  | 

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد   

هد هد خوش خبر از طرف سبا باز آمـــد

 

فرا رسيدن ماه پالايش روح و جسم ، ماه عروج انس و عشق بين عبد و معبود  " رمضان " بر همه جهانيان مبارک باد ... 

 

( ما رو از دعای خیرتون بی نصيب نذارين .. منم قول ميدم مثل هميشه دعاگوی همه ملتمسین دعا باشم )

حق

تا بعد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/02ساعت 13:40  توسط @id@  | 

سلام . امروز می خوام یه بحث کاملا" جدی درباره شعر و نحوه شعر گفتن بکنم . ( هر چند قابل نیستم اما اونچه تجربه خودمه انتقال میدم ) . بعضی وقتها یه متنهایی رو می خونیم که بنظر میاد حتی سراینده ش هم ازسر و تهش خبر نداره ، اسمشم گذاشته شعر سپید ( که به نظر سبک جیغ بنفش میاد ...) . "جسارت به اشعار نیما ، احمد شاملو ، سهراب و ... نباشه " ببینید شعر گفتن فقط کلمه بهم بافتن نیست . هنر شاعر تو همین کنار هم گذاشتن کلمات معلوم میشه . اوایل ممکنه فقط کلمه بهم ببافیم ، اما مدتی که گذشت کلمه باید اسیر ما بشه ، نه ما اسیر کلمات . بعضی وقتها میبینیم یه شعر طولانی وسطش چندین بار شعر قافیه دار میشه ، دوباره بی قافیه و آهنگین میشه و آخرشم به نثر تبدیل میشه . این درست نیست . اگه توانایی قافیه بندی ندارین ، حداقل نثر بنویسین و به جای اینکه خواننده رو با نوشتن چندین سبک شعر و آخرشم نثر گیج کنین کلمات رو در قالب یه متن زیبا کنار هم بذارین . مطمئنا" مؤثرتره . من مدتها نوشتم ، یه روزم همشو سوزوندم . بعدها از یکی از دوستهام که اکثرا" متنهامو داشت خواستم همشو بده تا جریان ذهنمو تو اون روزها پیدا کنم . خیلی ایرادها پیدا کردم اما تصحیحش نکردم . چون اون متنها مال اون روزها بود ولی بعدها سعی کردم اگه می نویسم پخته تر از قبل باشه . کلماتو وسط نریزین و هی همش نزنین ، باهاشون رفیق باشین و هیچ وقت برای نوشتن دو خط ذهنتونو دو ساعت درگیر نکنین چون تا از دل بر نیاید بر دل " حتی دل خودتون " ننشیند . ببخشید که اینقدر صریح حرف زدم . منتظر یه چیز توی لیست نظرات هستم . اونم اینه " ما می نویسیم ، تو می تونی نخونی " . کاملا" صحیح ، اما لا اقل از کسی نخواین نظر بده ، چون یا چیزی نمی گه و یا دروغ میگه ( که به مراتب بدتره ) . شمایی هم که به شعری نظر میدین ... نترسین از گفتن اینکه هیچی سرتون نشده یا انتقاد کردن . اگه نمیتونین نظر درست بدین لااقل نظر ندین .

موفق

حق

تا بعد ...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/01ساعت 10:0  توسط @id@  |