|
« The one who sold the world »
|
پدر رفت ... دیروز صبح ... دوباره تنهایی ، دلتنگی ، عکس و اشک ...
آخرین نگاه ، آخرین خداحافظ ، آخرین دست تکان دادن ، آخرین لبخند که لبریز غمه ... همیشه آخرینها پر از دلتنگیَن ... دیشب چه شب سختی بود ... قاب عکس پدر و جای خالیش و زمزمه صدای گرمش توی گوشم ... کاش قدر یه سر سوزن می فهمیدمت ... تو چه در پیمانه کردی ؟... که مرا ....
چقدر دلم سنگین شده ...
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
حق ...![]()
من می ترسم ... بی نهایت می ترسم ... از خودم ، از فکرهای خودم که آنی منو راحت نمی ذارن ... از این احساس عجیب و سخت که دست به گریبان من شده و ... از اینکه فانوس راه باید خودم و احساس و اندیشه ام باشه ، اما من ظلمت محضم ... از این حسی که داره تو وجودم رشد می کنه ... از تو خجالت می کشم . از اینهمه زشتی ضمیرم ، از هر روز صبح با تو شروع کردن و همون اول تو رو ول کردن و آخر شب پشیمون به چشمهای معصوم و پر از سؤال تو نگاه کردن ... چرا نمی تونم بسازم ؟؟؟ هر بار تا یه جایی خوب پیش میرم و یهو همه چی ... و دوباره از اول . از این دوباره ها خسته و شرمنده ام ... می بینی؟... اشک هم گرم و سرد داره ... وقتی گرمه یعنی اوج دلتنگی و درموندگی منه ... یعنی از همیشه خراب ترم ... کاش بعضی لحظه ها تموم نشن ... گفته بودی خودم باید پیدا کنم ....
دلم رو از غیر پاک کن ... میخوام پیدا کنم ...
طاعت ار دست نیاید گنهی باید کرد در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
حالِ خوشِ ارتباط با معبود ، چه با اشک و سوز و چه با تفکّر و تعقّل ، حس زیبای قربت به نور ِ... کاش هیچ وقت این حالهای خوش به ثمن بخس از بین نره ... و یقینا" ثمن بخس چیزی جز معصیت در محضر خدا نیست ...
چی و به چی می فروشیم ...
خدایا ، خودت میگی طاعت و اشک ، مخفیانه ش قشنگه . به ما ظرفیت خودداری بده ، ظرفیت غرّه نشدن به دو رکعت نماز عشق ... ظرفیت باور داشتن تو و رسیدن به اِیّاکَ نَعبدُ و اِیّاکَ نَستعین واقعی
عزیزی میگفت ، حرف بین خودتون و خدا رو ، بین خودتون دو تا نگه دارین ...
یعنی همون مصداق : گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش ...
خیلی خرابیم ... خیلی ...
التماس دعا...
حق...
لعنت خدا به این دنیای پست که جلوی چشم آدم یکی پر پر بزنه و یکی تو عمارتش با سونا و جکوزی و خدم و حشمش کیف عالمو بکنه ... امروز اونقدر دلتنگم که ... یکی از همکارهام که اتفاقا" بخاطر شباهت چهره و اخلاقی اش به دایی بزرگم خیلی بهش علاقه و ارادت دارم ، جلوی چشمهای خیس من پر پر میزد . جانباز شیمیایی ای که بخاطر یه تحریک ، شاید سرما خوردگی مجددا" ریه هاش به یادش انداختن که ۲۸ ساله فیبروزه شدن . از اشکهای یه مرد ، اونهم مردی که بخاطر حیثیت ما بظاهر آدمهای قدر ناشناس ، از جونش مایه گذاشت ، شرمم میاد . اشک می ریختم و به سرفه هایی گوش می کردم که خشک و بی رحم به گلوی آقای عزیزی چنگ می انداختن... انصافا" چند نفر لایق این فداکاری هستن؟ چند نفر قدر این حقیقتا" انسانها رو می دونن ؟ چقدر بی معرفتیم... این اولین باری بود که یه جانباز شیمیایی رو تو دوره عود بیماریش اون هم به این شدت می دیدم . از نفس کشیدن راحت خودم خجالت می کشم ... از اینکه اون برای هر دم و بازدمش جون میده و من حتی متوجه عبور هوا از راه هوایی ام نمی شم. خدایا ... کاش کاری از دستم بر می اومد ... دعا ... فقط دعا کنین ...
حق ...![]()
سلام .یادم نبود این مسرّت رو هم مثل بقیه با همه قسمت کنم . پدر بعد از ۲ ماه دوری و دلتنگی دوباره اومد . با همون دم مسیحایی و ید بیضاء و عشقی که تو نگاه پر از مهرش پر میزنه . دیروز عصر رفتم پیشش و کلید تمام ابهام ها و سؤالات این مدت منو داد ... اون حرف میزد و چشم من مثل چشمه میجوشید ... هرگز کسی اینقدر به ذهن و قلبم نزدیک و مَحرم نبود . خدایا... من به شکرانه این رحمت برات چه کار کنم ؟؟؟... برای تو که اونقدر رحیمی که به یه آه بنده ات دلتنگ میشی و اینقدر کریمی که نمیخوای اون غم آنی توی دلش بمونه ...
خدایا برای فرستادن شفای دردها و انیس غمهام « محمد حسین بنایی » یه کهکشان شکر ...مثل همیشه دستم رو به درگاهت درازه ... اینبار با ذره ذره وجودم ... به حق آبروی پدرم نه به بی آبرویی من، میخوام آدم بشم ... و میدونم تو دست نیاز رو پس نمیزنی... من که همیشه گدای محبتت بودم ...
منو آنی و کمتر از آنی به خودم وا نگذار ...
اغفرلنا ذنوبنا و ارحمنا ...
حق ...![]()
شاید شعار میدم . شاید به حرفهایی که میزنم عمل نمیکنم . یعنی عمل نمیکنم؟ چقدر تازگیها ذهنم وسواسی شده . همیشه فکر میکنم همه کارهام اشتباهه . نظر دادن ، نظر خواستن ، نوشتن ، رفتن ، برگشتن و حتی دیدن ... وای خدایا ... دلم میخواد بشینی جلوم یکی یکی کارهامو برات بگم تو مُهر تایید یا رد بهش بزنی. عذاب وجدان دارم ... از همه کارهام . یه سایه دائم دنبالمه و بهم میگه باز داری اشتباه میکنی ... خدایا به من بگو... اشتباه میکنم؟...نگو خودت چی فکر میکنی؟... من هیچ فکری نمیکنم. میخوام تو بگی ... اعتماد به نفسم از بین نرفته ، برعکس فکر میکنم همونه که داره تند تند هر کاری دلش میخواد میکنه. وای خدایا ... الان از همیشه درمونده ترم ... منو آروم کن ...