تبليغاتX
ــــــAIDAــــــ
« The one who sold the world »
...

من از حافظ می نویسم و تو از رامسفلد

من از تخت جمشید و تو از پنتاگون

من از لاهوت و تو از انرژی هسته ای

انتهای راه ...

شاید هیچ ...

 

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت             حافظ این خرقه پشمینه بیانداز و برو ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/21ساعت 6:35  توسط @id@  | 

سلام . چند مدت پیش آرمان ( داداشم ) داشت پستهای وبلاگمو می خوند ( از اونجایی که حوصله سر زدن به وبلاگمو نداره ... من براش print میگیرم تا وقت بیکاری بخونه ... این یعنی نهایت با اهمیت بودن وبلاگ من برای آرمان !!!! ) ... باز اصل مطلب گم شد ... بله داشت پستها رو می خوند که وسطها برگشت گفت : تو که ملّتو از زندگی نا امید می کنی  ... ( تازه نصفشو خونده بود ) ...

 این بود که خواستم یه پست امیدوار کننده بذارم . اگه نا امید نوشتم ... کاملا" به احوالات این مدتم مربوط بود ... نه که نا امید بودم نه... اما تو برزخِ خوف و رجاء دست و پا می زدم ... از دست خودم ... دلم ... ذهنم ... روزگار و همه ... کلافه شده بودم ... خسته ... هنوزم خسته م اما این خستگی مال دیدن ِ انتهای جاده ست ... نه دنبال جاده گشتن... تا آخر راه نمی دونم چقدر مونده ولی خوشحالم که تو راهم نه بیراهه ... بگذریم ... زندگی سخته... خوب بودن سخته ... شنیدن و تحمل کردن سخته ... انتظار سخته ... و خیلی چیزهای دیگه ... وقتی وبلاگ دیگران رو میخونم و لحظه های غریب دلتنگی رو از دید اونها می بینم ،حسی غریب و آشنا پیدا میکنم ، حس به یاد آوردن...

دل خیلی چیز عجیبیه ... یکی میگه دوستت دارم ... یکی مینویسه کاش برگردی... اون یکی میگه همون بهتر که رفتی ... یکی اینوری ... یکی اونوری ... یکی ... وای چقدر آدم ... چقدر فکر ... و عشق ... اکسیر عجیب خدا در زندگی ما ... لرزیدن دل ... ریختن اشک ... شکستن و دوباره ساختن و دوباره... وای که چه عالمیه ... این یه وجب خاک ... پا شو ... خورشید هر روز طلوع می کنه و زندگی جاریه ... و ما هر روز هزاران فرصت برای دوباره هامون داریم ... تا نرسیده اون روزی که دیگه فرصتی برای شروع نیست ... قدر همین ثانیه های پوچ رو بدونیم ... حتی اگه هزار بار دیگه هم خراب شد ، باید ساخته بشه ... ما هیچ چی کم از اونایی که ساختن نداریم ... فقط بیا ... بقیه ش کم کم درست می شه ...

موفق

حق

تا بعد ... 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/18ساعت 8:26  توسط @id@  | 

-         دیدی هر چی رشته کردیم پنبه شد؟ من سعی خودمو کردم اما ضعیفم ...

-         اگه ضعیف نبودی که سالی یه بارم سری بهم نمی زدی ...

-         میدونم خسته شدی ، من واقعا" غیر قابل تحملم ، این بار چندمه زیر قولم میزنم؟؟؟

-         نه من خسته نشدم ، اما خوب این جلوی پیشرفت خودتو می گیره ...

-         من تلاش کردم ... تو که شاهد بودی ، اما چون نخواستم دل کسی بشکنه زیر قولم زدم ... شایدم نه ... نفسم بود که ...

-         گاهی اوقات لازمه روی دلها پا بذاری تا بتونی اونورو ببینی

-         واقعا"؟؟؟

-         شاید لازم بود دلش بشکنه تا رشد کنه...توی جلوی پیشرفت هر دوتونو گرفتی...

-         وقتی اینطوری حرف می زنی احساس می کنم ظلمت مطلقم ...

-         نه... ظلمت مطلق نه ... فقط یه کم خاکی شدی ، باید نور بالقوه ات رو پیدا کنی ...

-         من تنهام ...

-         خوب منم تنهام ... تازه تو که تنها نیستی ، اینهمه دور و برت هستن و کمکت میکنن ... نمی بینی؟؟؟

-      میبینم ... خودت ... پدر ... دایی اسماعیل ... همه میگن نترس ، پیدا میکنی ... ولی هر چی تلاش میکنم باز ... زیر قولم میزنم... دیگه از همه خجالت می کشم

-         باید خجالت بکشی تا آدم شی ... وگرنه...

-         می دونم هیچ چیزی ارزش اینو نداره که اینهمه حس خوبو ازم بگیره ، ولی باز یه چیز بی ارزش ... همه چیزو خراب می کنه ...

-         اونقدر باید خراب بشه ... تا بسوزی ... وقتی سوختی ، می سازی ...

-         از من متنفر نیستی؟؟

-         من هیچ وقت از هیچ کدومتون متنفر نیستم...

-      منو ببخش ، از پدر هم بخواه منو ببخشه ، دیگه روم نمیشه خودم ... اینبار تمام سعی ام رو میکنم ... تا دیگه زیر قولم نزنم ... تو هم کمک کن از عهده ش بر بیام .

-         می بخشم . حتما" می بخشم... آخه من با یه مشت خاک جز بخشش چی کار میتونم بکنم ...؟؟؟ مال خودمی... نمیتونم پس بزنمت ...

-         ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 12:56  توسط @id@  | 

خواب دیدم ... خواب خوش تو رو ... مثل همیشه بموقع به دادم رسیدی ، وقتی اوج دلتنگی من بود برای تو ... نگاهت ... و صدای گرمت ... هنوز تعبیرشو نپرسیدم ولی تو که باشی تعبیر همه چیز خوبه . پدر چه غریبه لحظه ای که چشمهام عین چشمه میجوشه و دلم پر میکشه برای یه جرعه دیدنت ... اما به تو راهی ندارم جز اینکه دست روی قلبم بذارمو با دلم حرف بزنم . یقین دارم میشنوی ... ، شاهدش خوابم بود ... پدر دعا کن ... برای شکستن طلسم ذهن و دلم دعا کن ... آخرین بار بهم گفتی نترس و من دیگه نمیترسم ... تو نوح منی و یقین دارم این کشتی با تو به منزل می رسه ، ولی دلتنگم ... خیلی دلتنگم ... خواستم بیام اما نذاشتن ، یقین خودتم راضی نبودی .یه چیزی می گم به دل نگیر ... به همه اونایی که پیشت میان یا باهات تماس دارن ، نمی گم حسادت میکنم اما غبطه می خورم ... پدر دعا کن جور بشه منم باهاتون بیام ، می خوام معرفت پیدا کنم ... مثل همیشه که می گی دعا گوی منی برام دعا کن پدر ... دعا کن ...

                           روی بنما و وجود خودم از یاد ببر              خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

                         ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا              گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

 

حق ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/05ساعت 9:21  توسط @id@  |