|
« The one who sold the world »
|
أَینَ الطالِبُ بِدَمِ المَقتول بِکَربلا
حسین و دیگر هیچ ...
التماس دعا ...
حق ...
می فر مایند : کُونُوا لَنا زَینا...
گرفتی؟؟؟ حالا به اعماق قلبت رجوع کن... هستی ؟؟؟ اگر نه بسم الله ... همین دم ... چه اعتباری به فردا ...
دلی که غیب نمایست و جام جـــــم دارد زخاتمی که دمی گم شود چه غـم دارد
بخط و خال گدایان مده خزینـــــــه دل بدست شاه وشی ده که محتـرم دارد
نه هر درخت تحمل کند جفــــــای خزان غلام همت سروم که این قــــدم دارد
رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست نهد به پای قدح هر که شـش درم دارد
زر از بهای من اکنون چو گل دریـــغ مدار که عقل کل به صدت عیب متهــم دارد
ز سرّ غیب کس آگاه نیست قصّــه مخوان کدام محرم دل ره درین حـــــرم دارد
دلم که لاف تجرّد زدی کنون صــــد شغل ببوی زلف تو با باد صبحــــدم دارد
مراد دل ز که پرسم که نیست دلـــــداری که جلوه نظر و شیوه کـــــرم دارد
زجیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد
موفق
حق ...![]()
«مَن کُنتُ مَولاه فَهذا عَلي مَولاه أللّهُمّ والِ مَن والاه وَ عادِ مَن عاداه وَ انصُر مَن نَصَره و اخذُل مَن خَذَلَه»
« هر کس که من مولاي او هستم، علي نيز مولاي اوست. خدايا دوست بدار هر که علي را دوست دارد و دشمن بدار هر که علي را دشمن دارد و ياري ده هر که علي را ياري دهد و منکوب کن هر که ترک ياري علي نمايد»
شیعه افتخار می کند که امروز دست مولایش به ولایت بالا برده شد ...
ما را علوی زنده بدار ، علوی بمیران و علوی محشور گردان...
حق
از دادن خبر خوش دیدار یار تا دادن خبر سوز فراق چه زود گذشت ... این سالروز شهادت ، این عرفه ، این قربان و این خیمه گاه ... نظیرش شاید هرگز تکرار نشود ... قدر دانستم تو را ؟؟؟
باز رفتی ... و باز ابلیس نفس مرا دور می زند ... و تو آنقدر نزدیک به من که هُرم نفست را در صورتم حس می کنم ... شب آخر ... حافظ ... اندوه ... و امید ...می دانی که خداحافظ را تنها برای حفاظتت می گویم ورنه بین من و تو فقط به امید دیدار کلام آخر است ... تا محرّم ... دعا کن زود بگذرد ...
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد
«برای پدرم»
به دنیا می آییم ... نه برای زیستن ... که برای جنگیدن
رشد می کنیم ... نه برای آموختن ... که برای گذراندن زمان
پیر می شویم ... نه برای سرشار بودن ... که برای حسرت خوردن
می میریم ... نه برای رسیدن ... که برای پوسیدن
و ثانیه ها شاید تاوان اینهمه بی تفاوتی مان باشد ...
کجاست سهراب ؟؟؟
« چشمها را باید شست ... جور دیگر باید دید ... »
بار دیگر چهارم دی ... این چهارم دی ات هم مبارک ...
حق ...
البته حضرت حافظ تو تفأل شب یلدا این خبر خوشو داده بودن « با یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور...» نمی دونم چند نفر از شما تا بحال وقتی اوج درموندگی تون بوده خدا رو با تموم ذرات بدنتون حس کردید . اون موقع که خدا از التماستون غمگین میشه و کسی رو به کمکتون میفرسته که از خدا می خواستین... احوالات تو در توی من ... ذهن درگیر ... قلب ... وای که چه روزگاری گذشت بر من ... این خیلی خودخواهیه که آدم یکی رو فقط به خاطر اینکه تو اوج دلتنگی به دادش میرسه دوست داشته باشه ... نه ... اشتباه نکنین ... من پدر رو به خاطر این دوست ندارم ... دوستش دارم چون ندای قلبم میگه ...
پدر مصداق عقل ، دین ، فضیلت ، عرفان ، سلوک و خیلی چیزاییه که شاید ماها حتی درست نوشتنشونو ندونیم . دیروز به دیدنش رفتم . شرم حضور امانم نمی داد . وقتی به یکی ۴ بار قول بدی و بعد نفست باعث بشه زیر قولت بزنی شرمنده ای و هیچ واژه ای نمی تونه احساس منو بنویسه ...
وقتی منو دید اولش فقط یه سلام معمولی کرد ( این یعنی خوف ... ) طوری که قلبم ریخت که وای هر چه رشتیم پنبه شد ... پدر از دستم دلگیره ... اما از آنجا که در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد ... آخر صحبتش نامه ای رو که جهت خیر مقدم و عذر خواهی براش نوشته بودم بهش دادم . اون هم نخونده از محتویاتش آگاه بود . گفت برم برات یه چیزی بیارم ... رفت و وقتی برگشت، بزرگترین هدیه عمرم رو بهم داد و از هدیه بیشتراین منو خوشحال کرد که به یادم بود (این یعنی رجاء) .
قطعا" میدونست توی نامه ام نوشتم تولدمه و منتظر هدیه اش میمونم که با یه نگاه منو بخره. خدایا چرا یه سر سوزن نمی فهممش؟؟؟ با گذشت دوسال ...
و پدر طبق معمول منو بخشید ... خوشحالم که مطمئنم منو دوست داره نه اینکه تحملم می کنه . حالا فقط میخوام اراده ای داشته باشم که دنیا رو با محبتش عوض نکنم . پدرم ... یک رکعت نماز عشق به تو اقتدا کردن ، به عالمی می ارزه ... کاش معرفت پیدا کنیم ...مثل همیشه برای ما دعا کن ...
حق ...