تبليغاتX
ــــــAIDAــــــ
« The one who sold the world »

اول :

سلام . می دونم از من دلگیری ... اما امروز روز مناسبی برای بخشیدن کسیه که دوستش داری ...

می دونم دو هفته ای بعد اون بیماری سخت Disconnect شده بودم ، ولی خوب حالا که برگشتم ...

فکر می کنم دیشب من اولین نفری بودم که پیشاپیش بهت تبریک گفتم نه؟

مهربونی که هر وقت دلتنگم یادتم و هر وقت خوشم ، فارغ از تو ...

از تو که ... هر 365 و گاهی 366 روز سال  ولنتاینه و هر روز با صدای بلند تبریکتو میگی ، منم که نمی شنوم ...

از من ... امروز ولنتاین به هر دومون مبارک ...

 

دوم :

* من کلی برای متنهایی که مینویسم حوصله میذارم و کلی سر فونتهاش وقت صرف می کنم ولی دیشب وبلاگمو خونه دوستم دیدم و متأسفانه تو کامپیوتر اون همه خطها توی هم و بی قواره بود .

آره؟؟؟ تو کامپیوتر شما هم اینطوریه؟ یعنی فقط باید از فونتهای محدود قالب استفاده کنم؟حیف شد ...

راستی دیشب یه متن فوق العاده خوندم در مورد ارتباط یه آدم با خدا ... و اینکه تو مشکلات خدا با ما چی کار میکنه ... متن کامل که بدستم رسید حتما" می نویسم ... اگه حوصله کردین بخونین ... بزودی...

موفق

حق ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/25ساعت 7:47  توسط @id@  | 

من بریدم ، از خودم ،  از زندگی ، از اونهمه قدرتی که موقع نه گفتن توی قلبم حس می کردم ... و دلتنگم ، عجیب دلتنگم ، برای همه چیزایی که خواستم نباشن تا خودمو ثابت کنم . حالا نه اونها هستن و نه من . چرا نمی فهمین ؟؟؟ ... بابا منم آدمم ، منم روح دارم ، منم قلب دارم ، بخدا منم دلتنگ میشم و گریه می کنم ، با صدای بلند و هی دعا می کنم همه اهل خونه به یه بهونه برن بیرون تا من بتونم داد بزنم و گریه کنم ... و دلم به حال خودمو اشکهام می سوزه . گریه آدمو سبک نمی کنه ... بر عکس یاد آدم میاره که چقدر درد تو دلش بوده که هی رو هم ... من به عقب نگاه نکردم ، پس چرا برگشتم عقب ؟ من به گذشته فکر نکردم ولی یکی منو هل داد و برگشتم تمیز به 2 سال پیشم و یکی یکیِ اون روزها رو دارم از نو زندگی می کنم . چقدر سخته ... وقتی فقط 10 دقیقه زمانی با اونچه که دلت می خواد فاصله داشته باشی تا دوباره برگردی و فقط بگی ... بگی ... می بینی من حتی نمی تونم فکرشو بکنم ...

چرا هر چی دلم میگه میشه نفس و کار اشتباه و هر چی عقلِ به ظاهر عقلم میگه میشه منطق ؟؟؟ من خوب شده بودم ، بخدا خوب شده بودم و از اونهمه درد فقط یه شبح مونده بود که اونهم داشت از بین می رفت ... پس چی شد ؟ کجا لنگید که اینطور خراب شد ؟؟ آخه من این چیزایی که داره راحت از دستم میره رو آسون بدست نیاورده بودم ... کم حرف نشنیدم ... کم سکوت نکردم ... کم ... اگه این حقِ ... خیلی سنگینه ... من دارم زیر بارش له میشم ... تا کی اشک؟ تا کی درد؟ میدونی ، چند شب پیش بعد چندین ماه سازمو برداشتم و شروع کردم به زدن ... یه مدت زیادی ساز زدم .... اما من نبودم ، ذهنم بود که لابه لای سیمهای ساز دنبال خاطراتش می گشت ... چقدر غمگین تر شدم ... و به این فکر کردم از تمام روزهای خدا ، از 24 ساعتی که 24 هزار بار تا بحال از اون وقتها طی شده ، پیش اومده هیچ وقت کنار اون ساحل فقط یک دقیقه ...

من که های و هویی نداشتم ... من که بی سر و صدا ... اگه این حقه چقدر سنگینه خدایا ...

 

 

کاش می دونستی ... کاش می دونستم ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/23ساعت 8:44  توسط @id@  | 

تطهیر می شویم ... هر شب ... در مجلسی که به برکت وجود او ، عطر سیب می دهد ...

و از خوانی که به وسعت عرش گسترده شده ، روزی می گیریم ...

محرّم و مَحرَم ...

 

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی                       شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند

 

قدر بدانیم ...

حق ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/04ساعت 10:40  توسط @id@  |