تبليغاتX
ــــــAIDAــــــ
« The one who sold the world »

سلام. دوستی توی نظرات پست قبل نوشتن « از آدمای مدرک داره بیکار که اصلا نمی شه دفاع کرد چون خیلی می تونستن بهتر از اونا بشن و نشدن ...از بچه هایی حرف بزن که نون شب ندارن ...چون اونا هستن که سرنوشتشون دست خودشون نیست ... »

اولا" در جواب شما ...خیلی بهتر از اون یعنی چی ؟ اگه یکی واقعا" نتونه یعنی مغزش کشش بیشتراز اینو نداشته باشه محکومه به بد بخت بودن ؟ محکومه به اسیر نون شب بودم ؟ به مجرد موندن از ترس یه نون خور اضافی ؟ به هزار چیز دیگه؟ و آیا بهتر از دید شما یه مدرک بالاتره ؟ چند تا فوق لیسانس می خوای ؟ چند تاپزشک بیکار یا دنبال کار ؟ برادر من ، جوان مملکت عزیز من ، اینو بدون پزشک ایرانی رو بخاطر کار میفرستن خارج از کشور ، چون ما اشباع شدیم از پزشک ... از مهندس ... تو محل کار خودم فوق لیسانس ساعتی کار می کنه ... حالا بالاتر کجاست؟ وقتی فوق لیسانس چراغ سبزی نیست ، دکترا در باغ سبزه؟ همه که نمی تونن دکترا بگیرن ... پس محکومن به درد ؟؟؟ نه این منطقی نیست .

و اما اینکه از اون بچه ها بگم :

 نخواستم همون روزا اینو بنویسم ... گفتم شاید پیش خودتون فکر کنین بابا این یارو هر چی صحنه رقّت باره براش اتفاق میافته . اما حقیقت اینه که چند روز بعد از اون اتفاق که تو پست قبلی گفتم ، خواستم برم ایستگاه که به قصد محل کارم سوار ماشین بشم دیدم یه پسر بچه ۱۱-۱۰ ساله روی پله های بانک کنار ایستگاه نشسته و جوری گریه می کنه که دل سنگ ... نمی خوام خیلی رمانتیکش کنم اما خدا رو گواه حرفم میگیرم که حتم دارم تک تک شما هم اگه جای من بودین  تا ته قلبتون می سوخت ...

اولش از دور ازش پرسیدم چی شده دیدم جوابی نداد ... و از اونجایی که تحمل دیدن اشکُ ندارم رفتم جلو ببینم جریان چیه ؟ ( تو دلم گفتم حتما" گم شده و ...)

رفتم کنارش دوباره پرسیدم ، اینبار انگار اعتماد کرد و با همون اشکای معصومانه و صدای که از شدت گریه بریده بریده می شد شروع کرد به تعریف کردن زندگی ای که شاید فقط خودش اسمشو گذاشته بود زندگی ...

از پدری که تو بیمارستان بود و خرجشو نداشتن ... از برادری که زده بود از خونه انداخته بودش بیرون ... از شبای سرد زمستون و کنار خیابون خوابیدن ... از ترحم مردم بهش ... اونقدر گفت که فقط دلم می خواست داد بزنم و داد ...

نَگین این قماش فیلمشون همینه ... یه بچه هیچوقت نمی تونه اونطوری برای دروغ گفتن و یه کمک گرفتن اشک بریزه ... تازه گیریم دروغم بگه ، نداره ... اگه داشت که شکمشو سیر کنه قطعا" دروغ نمی گفت . مثل خیلی آقا زاده ها راننده خصوصی ش می بردش مدرسه و بر می گردوند ... و مامانش برای خوردن آپ پرتقال عصرش کلی هم نازشو می کشید ...

نگین تا بود همین بود و تا هست همین هست ... ما خیلی بی تفاوت شدیم ... ما ساده از کنار اینهمه درد می گذریم ، خدایا تو گواهی ... به گریه های اون بچه و میلیونها کودک دیگه مثل اون . به نگاه حسرت بار بچه های کار به دست های پر از خرید عید هم سن و سالاشون ... به رنج آدمایی که ساعت ها برای کمترین درآمد کار می کنن ... و گواهی به زندگیهایی که نمی گم توش درد نیست چون بی خبری از حال هم نوع خودش بزرگترین درده ، ولی نان هست .

 بقول سید رضا دمانکش :

... و ما چه ساده می گذشتیم از کنار اینهمه درنگ...

بی تأملی در خویشتن ...

ایکاش باورمان میشد که داریم سنگ می شویم ...

.....................................................................................

خدایا تو بینایی و یقین که عادلی و همین ما را بس ...

حق

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت 10:20  توسط @id@  | 

سلام . قرار بود با یه مطلب دیگه آپ کنم ، اما مدتیه یه چیزی عجیب ذهنمو مشغول کرده که میگم شاید ذهن شما رو هم درگیر کرد . اون مطلب معهود هم بمونه آپ بعدی ان شاءالله...

چند روز پیش داشتم از سر کار بر می گشتم خونه ، از ایستگاه اول به دوم یه مسافت کوتاهه که پیاده باید رفت ، همینطور که می رفتم رسیدم به جایی که اکثر اوقات کارگرها جمع می شن تا اگه کسی برای کار ساختمونو غیره نیاز بهشون داره ... صحنه ای دیدم که اگه تو خیابون نبودم می زدم زیر گریه... که شاید حتی دگرگون شدن حالمو بغض فرو خورده ام  طبق معمول از چهره ام پیدا شده بود .

صحنه این بود : چند تا از کارگرها پسرهای جوونی بودن که از تیپ و سایر جوانب هیچی کمتر از این الکی خوشهای سوار بر ماشینهای فلان نداشتن ، غریبانه ساک دستی ای که لباسهای کارشون توش بودُ دست گرفته بودن ُ شاید دلهره داشتن که نکنه امروز هیچ کس ...

نه... مشخصا" کار عار نیست، اما وقتی یکی با یه تلفن میلیاردها تومن رو جابجا می کنه ، یکی میلیاردها تومن سرمایه مملکتو می خوره و آخرشم فقط یه ای وای .... برای آقایان می مونه ، آخه ما کجای عدالتیم؟؟؟

مگه اون جوون دلش نمی خواد سوار نمی گم ماکسیما و بالاتر از اون ، سوار یه پراید باشه و بجای کارگری ( اونهم خدا می دونه با کدوم مدرک دانشگاهی ) یه شغل امن داشته باشه که توش هی دلش نلرزه ؟؟؟

مگه خدا به کدوم یکی از اینها از ازل گفت من تو رو از فلان آقای ایکس کمتر دوست دارم؟؟؟

آقای جزایری دست مریزاد ... حداقل یکی این وسط پیدا شد مردونه نشون بده باید خورد و برد ...

دایی ام چند سال پیش  از اوضاع و احوال کارگری تعریف می کرد که کنار خونشون با مدرک لیسانس حقوق زیر دست بنا کار می کرد . توجه کنین چند سال قبل ... وا مصیبتا که الان حتما" دکتراشم گرفته ..

چطور میشه این غم رو فرو برد و دم نزد؟

اونوقت میشینی تو ماشین.... بعد یه روز پر کارو داری از شیشه خیابون خیسو نگاه میکنی و اصلا" هم حواست به بارون نیست که داری با خودت کلنجار میری... ماشین نگه می داره و سه تا دختر جوون امروزی سوار میشن . میدونی ، این درده که حرف دخترای دانشجوی بقول آقایان قشر روشنفکر ( وای بحال اون فکری که روشنش بخواد این باشه ) ما اینه که : دیدی فلانی به فلانی شماره داد یارو نگرفت؟ لهجه فلانی میزنه ... تیپ زدن فلانی بده ... و کلی حرف های صد تا یه غاز دیگه ...

بگذریم... درد زیاده ، مجال کم ...فقط اینکه...

آهای تویی که با لگد کردن دیگران خودتو می کشی بالا ، اینو بدون خلاصه یه روزم نوبت اونایی میشه که از گلوی خانواده شون زدی و دادی به زن و بچه خودت ... ببینم اون روزم از صدای ماشین پسرت صدای آهنگهای trance میاد؟

و شمایی که هزار بار میمیری تا به چشمهای منتظر بچه هات نگاه کنی و بگی برای پاسخ به این انتظار چیزی نداری  ، اینو بدون که جدا از شعار ، بقول زنده یاد حمید مصدق:

گرچه شب تاریک است ... دل قوی دار سحر نزدیک است

یکی هست که مثل ما دلش لک میزنه برای عدالت گستری ...

 

حق

تا بعد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 5:0  توسط @id@  |