|
« The one who sold the world »
|
سلام . همین اول از همه دوستانی که برای سلامتی امید دعا کردن تشکر می کنم ، الحمدالله وضعیتش تقریبا" از بحران در اومده اما همچنان محتاج دعا هستیم ، فراموش نکنید ... ممنونم .
امروز خیلی دلم می خواست بنویسم اما شاید برای اولین باره که نمیدونم چی بنویسم !!!
صبح که میومدم صحنه هایی دیدم که دلم به درد اومد و باز هم از ته دل پایان مشکلات مردم رو از خدا خواستم ، اما نمی خوام از درد بگم ، گاهی باید درد رو نگه داشت تا ساخته شد .
راستی « فامیل» بابت تمام محبتی که به من و آرمان داری ممنونیم . سفرنامه شمالتو خوندم ... ما هم خوشحالیم که این چند روز اینقدر تحوّل خوب تو زندگیت ایجاد شد ، از سلماز هم تشکر کن .
به کرّات صحّت ضرب المثل « آزموده را آزمودن خطاست » به من ثابت شده ، اما نمی دونم چرا اکثر ما آدما وقتی از یه سوراخی گزیده میشیم باز انگشت توش می کنیم ! آرمان ( داداشم ) میگه این خصلت آدماست که با وجود اینکه میدونن یه کسی یا چیزی جز ضرر هیچی براشون نداره باز دلشون میخواد اشتباه کنن !!! « فامیل » وقتی خیانت یه نفر یه بار بهت ثابت شد دیگه نباید بهش فرصت بدی ، اگه دادی به اون لطف نکردی ... خودتو گول زدی . حیف دل آدم نیست که بخواد چند بار بشکنه ؟ بزار یه بار بشکنه اما تجربه ش از دوباره شکستنش جلوگیری کنه . یادته یه روز بهت گفتم یاد گرفتم به زمینی ها وابسته نشم؟ یاد گرفتم عاشق هیچ زمینی ای نباشم؟ و یادته گفتی تو عشقو اون بالا جستجو کن و من این پایین؟ من راست می گفتم . توی این دوره زمونه و این عشق های مجازی و آدمایی که با فونت Homa و سایز 10 حرف میزنن و غم و شادی و هر احساس دیگه ای رو که دارن با Font color فقط می تونن نشون بدن دیگه فرهاد و مجنون مردن ! اگه همون فرهادشم الان بود داشت با 100 تا شیرین chat می کرد و به همه شونم میگفت فقط تو ... و البته شیرین نیز ...
نه فامیل ... تصمیم درستی گرفتی ، نذار سرد بشه ... مصمم باش ، میدونم هستی اما بیشتر . بذار بقول روانشناست حالا دیگران بگردن ، بسه هر چی تو گشتی ... راجع به اولی نمی دونم ولی تو لایق خیلیییییییییییی بیشتر از دومی هستی . منم برات دعا می کنم .
این مدتی که در گیر و دار مصیبت مادرجون بودیم فرصتی بود که دوباره اعضای فامیل ( که من علاقه ای به دیدن اکثریت قریب به اتفاقشون نداشتم ) دور هم جمع بشن . بار آخر فکر کنم ۵ سال پیش بود که آقاجون فوت کردن !!!!!!! بقول تو «فامیل» همه چیز عوض شده ... رنگ آبی رو باهات موافقم .
یه سری هم که خدا رو شکر یادشون رفته بود ما چه نسبتی داریم !!! از یه رهگذر تو خیابونم ICE تر از کنارمون میگذشتن !!!منم عوض شدم ، دیگه به هیچ رابطه ای خودمو وابسته نمی کنم ... دیگه اگه کسی ناراحتم کنه تظاهر نمی کنم هیچ اتفاقی نیافتاده ، دیگه برای بی توجهی ها غصه نمی خورم و یاد گرفتم برای هیچ کس بیشتر از لیاقتش اعتبار قائل نباشم . به نظرم تغییرات مثبتن نه؟
و همه این مثبت ها رو اول مدیون اون مهربونی هستم که همیشه صدامو میشنوه اما من نسبت بهش خیلی بی معرفتم و بعد مدیون کسی که برای هدایتم جلوی راهم گذاشت و حالا نه تنها پدرم که تمام وجودمه و یادم نمیره محبّتها و دعاهای همیشگیه دایی اسماعیل که اگه پدر قلب منه اون ضربان قلبمه ...
چقدر دلم برات تنگ شده ... نمی خوای بیای پدر ؟؟؟؟؟؟؟
و این آخر بازم میخوام دعا برای بهبودی امید رو فراموش نکنین ... متشکرم ...
حق![]()
سردت که شد پتو را تا گلو بالا کشیدی و به ماه خیره شدی ...
که از جنس خودت بود ... تنها و مهربان
چشمهایت را ببند و آرام بخواب
خاک سرد از گرمای محبتت شرم می کند
آرام بخواب...
تا خوابهای سبز جنگل .. تا چشمهای براه مانده کودکان ...
آرام بخواب که خواب تو چون نگاهت زیباست ...
*******************************************
از دست دادن عزیزان خیلی سخته اما بعضیهاشون مثل ریشه میمونن که وقتی میرن آدم احساس سستی میکنه و پدر بزرگها و مادربزرگها ریشه های فامیلن . اما رفت... با همه محبت و نگاه مهربونش ... با تمام قربون صدقه هایی که هروقت فشارشو می گرفتم میرفت ... با یه دنیا تنهایی ... هنوز باور نمی کنم ...
بعد از مادربزرگ نوبت درد بعدی رسید و اینبار خبر تصادف یکی از دوستان عزیز رو دادن که الان۳ روزه تو بخش ICU بستریه ... با GCS (سطح هوشیاری) و فشارخون پایین که متأسفانه اصلا" علایم خوبی نیستن ... هیچ کار خدا بی حکمت نیست ... اما دعا همیشه شنیده میشه ...
حالا از صمیم قلب از همه عزیزانی که این خطها رو که با نهایت درد نوشته شد می خونن التماس دعا دارم ... فقط موقع دعا یادتون باشه امید فقط 20 سالشه و تنها پسر خانواده ست که پدرشو 1 سال و 3 ماه پیش از دست داد ... اینو نگفتم ترحم کنین گفتم که از ته دل دعا کنید خدا به مادرش رحم کنه .
حق
بی مقدمه ، بی سلام .
چه حس سنگینی از دیشب منو خفت کرده و جونم داره در میره ... که اگه یهو بره که خوبه ... داره ذره ذره میره!!!
گاهی واقعا" خوشحالم که یه جا « که جز صمیمی ترین دوستم و یه بابایی که نمیدونم چرا بی عقلی کردمو آدرس اینجا رو بهش دادم آشنای دیگه ای آدرسشو نداره یا اگه داره فراموشش کرده » هست که وقتی دارم از غصه می ترکم یا وقتی از خوشی قند تو دلم آب میشه ، یا وقتی که بارهای مثبت و منفیم کاملا" برابرن حرفمو بنویسم ، این تنها کاریه که از انجامش لذت می برم ... نوشتن !
شاید مسخره ست که آدم هنوز ۶ روز از سال جدید که خیلیا با یه دنیا برنامه و امید آغازش می کنن نگذشته حس کنه داره خراب میشه ... و خرابم میشه ...
کفاره قسم شکستن چیه ؟؟؟ یکی به من بگه کفاره ش چیه ؟؟؟ خدایا ...
بهش بگو دیگه منتظر شنیدن حرفای بقول خودش مهمش نیستم ... بهش بگو من از آدمایی که فکر می کنن هر چی یه نفرو منتظر بذارن ارزش کارو حرفشون بیشتره متنفرم ... بگو من از نگاههای عاقل اندر سفیهشون بدم میاد ... بگو من بقدر کفایت مشکل که نه مصیبت دارم ... تو رو خدا ولم کنن ... بگو من از آدمای ریاکاری که جلوی بقیه یه جورن و وقتی بهت زنگ میزنن یه جور متنفرم ... احساس بی ارزشی می کنم . چقدر بده آدم به این نقطه برسه که فکر کنه نه باور کنه برای کسی ارزش نداره ، که دست به سر شده .
دیشب با آرمان بحثم شد . وقتی داداشت که چهار سال ازت کوچیکتره نفهمه غریبه می فهمه ؟ چرا همیشه من باید مراعات کنم ؟ من باید ساکت شم؟ من باید حرف بخورم؟ این یعنی احترام؟ خوبه اونطوری یهو دیوونه میشمو گند میزنم به هر چی تحمله؟چه فایده داره فرداش بگی ببخشید ؟ الان حواست باشه . آرمان لطفا" دیگه با من حرف نزن . جناب مشغله کاری و از این حرفا ، شما هم خودتو به یه روانپزشک نشون بده ، ظاهرا" خیلی بیشتر از اونی که فکر می کنی فراموش کاری ... از من می خوای بهت یادآوری کنم در حالیکه من مطمئنم قصدت اینه که بگی دیدی برات مهم بود !!! تو فکر کردی زرنگی ... ساعت خواب بچه ...وقتی نمی فهمی ادای همدردا رو در نیار ... حالم از آدمای متظاهر بهم می خوره .
خدایا چی می خوای؟ شاید کر شدم نمی شنوم . این آدمای تو چی از جون من می خوان ؟ این دنیای تو چی از جون من می خواد؟ اصلا" من اینجا دارم چکار می کنم ؟ بزرگترین گناه یأس از خداست . خیلی پر روام نه ؟ تو از من مأیوس نشدی؟ به نظر تو من هنوز ؟؟؟دوباره همه سیاهیا برگشتن ...
اینم بار هزارم ...
پدر میخواد بیاد ... وای به دل من ... اینبار از اعماق خاک ... دستمو بگیر ...خدایا منو از این برزخ بکش بیرون ...
حق
سلام . شاید متفاوت ...
با حافظ و ساعت تحویل سال ...
دوباره فصل نو ، بوی شکوفه های سیب ، عطر نم جنگل ...
و بهار... اوج قدرت خدا در گردش قلم موی خود بر پهنه بوم عالم ...
من تو را در آخرین نفس های سال قبل ، در دلهره آغاز یک سال جدید و در واژه توکل تا آخرین جرعه نوشیدم و تو در من متجلی شدی ...
سال نوی تو هم مبارک ...![]()
وظیفه م بود خیلی زودتر از اینها سال نو رو تبریک بگم اما ان شاء ا... تا سال ۳۰۰۰ سرعت اینترنت هم جزء اهداف برنامه n ام توسعه بشه .
از همه دوستان با محبتی که سال نو رو چه تو وبلاگ ، چه با SMS و چه تو دلشون تبریک گفتن ممنون ... من دیدم و شنیدم .
با بهترین آرزوها
حق
تا بعد ...