تبليغاتX
ــــــAIDAــــــ
« The one who sold the world »
 

گاهی مثل الان که الکترونهام از پروتونهام بیشتر میشه...

 منتظر صاعقه های درونی می مونم و ...

یه زنجیر از خودم به زمین وصل می کنم ...

شاید از انفجار می ترسم !!!! 

 


پی نوشت:

۱) تولد حضرت زهرا (س) و روز مادر که گذشت مبارک.

۲) حلول ماه رجب ، ماه استغفار و ماه بخشش مبارک و التماس دعا.

۳) شب جمعه این هفته لیلةالرغائب یاد ما هم باشید.

۴) تولد حضرت علی (ع) و روز پدر پیشاپیش مبارک.

 

 

 حق ... تا همیشه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت 5:49  توسط @id@  | 

 

سلام.

امروز میخوام راست و حسینی سنگامو باهات وا بکنم.

بابا مگه من کاریت دارم؟ مگه شده یه بار بعد این دو سال و نیم منو اونطرفا ببینی؟ شده به یه رفیقت پیغامی چیزی بدم؟ شده یه بار زنگ بزنم ؟ حتی می ترسم تو این شهر خراب شده تو که محل کار منه یه قدم بیرون از در اداره برم نکنه ببینمت ( ولی خدا میدونه چقدر دلم می خواست این اتفاقا بیافته) پس چرا دست از سر  من نمی کشی؟؟؟؟؟

امروز زدم به سیم آخر، میخوام بدونی چی گذشت این مدت...

همه گفتن بهترین کارُ کردی... باید زودتر انجامش میدادی... حیف تو ... اونم انتخاب بود؟...

اوایل تلخی دوری با این حرفا تحمل میشد. اما آخه بی مرام سخته تحمل اینکه چون تو در حد من نبودی اونطوری برنجی... اصلا" نمیدونم تو رنجیدی یا نه؟ ولی عذاب وجدان منو کشت.

من خسته شدم... از اینکه فکر کنم ... فکر کنم ... فکر کنم ... به روزهامون ... به ساز زدن من... به حرفای اکثرا" بچه گانه تو... به اینکه واقعا" ما بدرد هم نمی خوردیم اما اینو قلبم نمیگه... به اینکه هنوزم تو اینترنت میگردم شاید جایی ، وبلاگی ، کسی از تو حرفی زده باشه.

حالم بهم میخوره از اونایی که میان و کاراتو اونقدر با آب و تاب می گن که تو رو خراب کنن ، اونایی که زنگ میزنن میگن فلان کارُ کردی و من برم یه گوسفندی چیزی قربونی بدم با تو دیگه ارتباطی ندارم...

بابا بفهم ... من بعد از این مدت هنوزم دلم برات تنگ میشه.... اما نمیدونم برای چی؟ برای هدیه هایی که هیچ وقت حتی روز تولدم برام نگرفتی؟ برای هیچ باری که وقت شناس نبودی؟ برای دروغایی که گفتی؟ برای خرجایی که من کردمُ زیادم برات مهم نبود؟ برای محل کار شلوغ تو و دلواپسیهای من؟ برای عیدا و تابستونا که اونجا غلغله میشد و من به روی خودم نمی آوردم که نگرانم؟ برای اونهمه استرس که هیچ وقت بهت نگفتم؟

نه ... من برای فاز محبت گاه به گاهت دلتنگ میشم ، برای اینکه تو وقتی اومدی که من زیر بار مشکلات داشتم له میشدم، برای سوءاستفاده گر نبودنت، برای وقتی که نوشتی تو هم متولد دی ماهی ، برای منتظر تو موندن، برای اون ساحل ، دعواهامون ، قهرهای خودمو منت کشی تو ( گاهی ام برعکس ) ، برای دلواپسی روزای آخر ... برای این مزخرفات بی ارزش گاهی دلتنگ میشم... و جرأت ندارم به هیچ کس بگم چون همه فکر می کنن من که همیشه تصمیماتم عاقلانه بود هرگز به تو فکر نمی کنم. اما من گاهی به تو فکر می کنم و تو فکرام فکر می کنم که چرا دارم به تو فکر می کنم و واقعا" نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاش میشد ببینمت ... اما می ترسم، از وابستگی ، از اینکه اصلا" فراموش شده باشم حتی چهره م رو یادت نیاد ، از اینکه روتو برگردونی و بگی این جواب اون روز رفتن منه ... راستش از تو با این چیزایی که تازگیها ازت شنیدم می ترسم ، از حجب و حیایی که می گن دیگه اثری ازش نیست ، کاش شروع نمیشد... کاش هرگز اون دفترچه رو اونروز جا نمیذاشتم ، کاش هیچ آدرسی از من اون تو نوشته نشده بود ، کاش حداقل تو اینقدر نزدیک نبودی ، چه میدونم یه شهر دیگه ... فقط دور ... خیلــــــــی دور ، کاش ... کاش ... کاش...

که چی؟ همه چی پیش اومد و بد یا خوب گذشت. حالا چی؟ تا کی؟ تا جایی که کسی حرف آینده رو مطرح می کنه تنم میلرزه ، که آینده نذاره من هروقت دلم میخواد به گذشته برگردم و هروقت خواستم گریه کنم... از ترس اینکه آینده ازم بپرسه چرا گریه می کنی؟ و من نتونم بگم برای تو دلم تنگ شده... می ترسم ... من تا آخر فروردین برای همیشه از شهرت میرم ، دیگه کارمم اینجا تموم شده ، هرچند که تو نمیدونستی من این ۲ سال همینجا بودم ، نزدیک تو ، ۱۰ دقیقه دور ... برای همیشه میرم و امیدوارم دیگه سرنوشت منو به اینجا برنگردونه مگر برای کار.

خــــدایا دوستت دارم میدونم که تو بیشتر، همه این حرفا رو نوشتم که یه جا خالی شده باشه ، دیگه خسته شدم از تو ذهن گردوندنشون . خدا جونم من از آینده می ترسم ، اگه خواستی پیش بیاد من تسلیم امر تو ، ولی فراموشی گذشته رو خودت بده، با توجه به روحیه من که ذره ای از گذشته از خاطرم نمیره. کاش ازش متنفر میشدم، کاش با کسی میدیدمش، اونوقت مثل برق ۲ ماه نشده فراموش میشد. اگه اون منو کنار میذاشت هرگز شرایط مثل الان نبود ، مشکل اینجاست که اونی که رفت اون نبود ، ولی کاراش باعث شد من برم. خدایا منو لحظه ای بخودم وا گذار نکن ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/24ساعت 4:58  توسط @id@  |