تبليغاتX
ــــــAIDAــــــ
« The one who sold the world »

اول درد دل با وبلاگم بعد از مدتها:

سلام . امروز دلم خواست مثل سال قبل عین دو تا رفیق با هم حرف بزنیم. میدونی این روزا غم انگیز ترین روزای عمر منه... آرمان رفت سربازی و من اونقدر دلم براش تنگ شده که ... دیروز با مامان نشستیم صداشو گوش دادیم و بعدش ... تا دایی زنگ زد ، گفت همین الان بریم ببینیمش... یه سه ساعتی تو راه بودیم . وقتی دیدمش انگار دینا رو به من دادن و من همونجا فهمیدم که از آرمان عزیز تر توی زندگیم ندارم . وقتی به مردونگی هاش فکر می کنم می بینم که با وجود ۴ سال کوچیکتر بودنش از من خیلی جاها حضورش مثل یه کوه بوده. به همه دوستام گفتم هیچ چیزی نمیتونه جای خالی برادرُ پر کنه... خدا تنشو سالم و قلبشو شاد و محکم و مطمئن به خودش حفظ کنه و البته همه برادرا رو برای خواهراشون و خونوادشون سالم نگه داره.

 

و اما دیگه این روزا... 

امروز که فامیلت زنگ زد و گفت تو رو توی اون وضعیت ... من باورم نشد!!! یعنی اونی که من می شناختم روش نمشد درست حرف دلشو بگه چه برسه... هنوزم باورم نمیشه و میدونم که باز سر مرام و رفاقت خودتو قاطی کردی هرچند همون وقتهام جَوگیر که میشدی هرکاری می کردی.

اما این خیلـــی فرق داشت. البته نه برای من... اما خوب ، واقعا" دلم سوخت برای اونهمه معصومیت که واسه کم نیاوردن جلوی رفیقات از دستش دادی!!!

حیف که هرگز از من اینا رو نمیشنوی ، اما کاش حداقل یکی از دوستات اینا رو می خوند و بهت می گفت : یعنی واقعا" فکر آینده نازی رو نکردی؟ یعنی خواهر طفلکی ت که الان فکر کنم دوم راهنمایی باشه برات مهم نبود؟ یادمه اونوقتها می گفتی نازنین عزیزترین چیزیه که تو زندگیت داری... وقتی باهات قهر می کرد کلی غصه دار میشدی... چی شد؟ وقتی سر کم نیاوردن باهاشون رفتی و اون گندُ بالا آوردین که اونطوری انگشت نمای شهرتون کنن فکر نازی بودی؟ فکر مادرت... فکر بابات که می گفتی بیمارستان ِ ما بخاطر قلبش بستری بود ... فکر اون ایمان بیچاره که مثلا" تو الگو و راهنماش باید باشی بودی؟  شرمت نمیاد باز بری سر سفره اون پدر و مادر بشینی؟ خراب کردی... خیلی خراب کردی... اینو از ته قلبم میگم . یادمه آخرین بار بهت گفتم قدر خودتو بدون، مثل قلب تو صاف و ساده کم پیدا میشه... بیرون گرگ زیاده ، به هر کسی نسپرش. کاش یه بار به حرفام عمل نه فکر می کردی. من به نظر خودم در جهت ترقی و تعالی جلو رفتم، شیوه زندگیمو عوض کردم، دور غیر خدا رو خط کشیدم و هر بار نفس تلنگرم زد مراقب بودم ... اما این اون چیزی نبود که دوست داشتم بعد ۳ سال برای تو اتفاق بیافته، دوست داشتم تو رو هم موفق ، خوشبخت و راضی از زندگی می دیدم . اما اونچه که دیگران دیدن یه آدم بدبخت و زندگی باخته بود. البته در رحمت خدا همیشه بازه ، کاش این تلنگری میشد که به سمتش بری نه اینکه تخت گاز ازش دور بشی. آرزوم بود این حرفا رو تو روت میگفتم اما نه می تونم نه می خوام، هر چند که شاید ۱۰ دقیقه زمانی دوری اما از من کیلومتر ها فاصله داری. بازم از خدا می خوام هدایتت کنه همونطوری که گوش منو کشید... در پناه امن خدا باشی ...

 

یا علی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 17:10  توسط @id@  |