تبليغاتX
ــــــAIDAــــــ
« The one who sold the world »

سلام این شاید پست خداحافظی باشه. البته نه برای همیشه اما برای یه مدت طولانی !

بخش اول : خداحافظ محیط مجازی

خوب من فقط از وبلاگ نویسی خداحافظی نمی کنم . از دوستانی که محبت می کردن ، می آمدن ، میدیدن ، نظر می دادن و نمی دادن خداحافظی می کنم و از همه ممنونم.

*از مینوی عزیز که آشنایی عمیق و قشنگش با من از همین وبلاگ آغاز شد ( البته من و تو راههای دیگه غیر از اینترنت برای ارتباط داریم ، خدا حفظ کنه تکنولوژی رو ...)

*از رفیقِ رفیقِ ما که از طریق صمیمی ترین دوست کودکی تا امروزم دعوت به وبلاگ شد...

*از آدم بزرگ که لطف زیادی داشت که بدون دریافت نظری ، نظر و دل نوشته می نوشت ، که شاید جزء معدود افرادی باشه که وبلاگ رو بخاطر وبلاگ و نه افزایش خواننده لینک می کنه...

*از داد و بیداد که گذاشتن ... در قسمت نظراتش عالمی بود در سکوت...

*از انفجار هنر (1) ، دختر جنوبی ای که خلاصه یه کامنت با لهجه نذاشت...

*از Unlimited و نوشته های پت و مت که اجازه لینک گرفته شد اما هرگز کامنت موافقت دریافت نگردید ، ما هم جهت دامنگیر نشدن عذاب الهی نوشتیم لینک شد ، در صورت عدم موافقت بفرمایید تا حذف شود و باز نفرماییدن...

*از یاد خدا که البته هرگز نمیشه خداحافظی کرد ، اما از وبلاگش ناگزیر...

*از ظرف عشق که خیلی چیزها ازش یاد گرفتم ولی مدتهاست آپ نشده ، امیدوارم همواره جامش لبریز مِی عشق باشه...

*از شعله طور که اونهم مدتهاست آپ نشده و باز امیدوارم همواره شعله ور عشق الهی باشن...

*از $.Hatami جناب آقای حاتمی ، مدیریت محترم وبلاگهای بروز شده ضمن تشکر از دو سال تحمل وبلاگ من در لیستشون...

* M.E که این آخر گفتم خودم بودم ...

*از وبلاگهایی که روزگاری لینک بودن هم خداحافظی می کنم ، دخترک گلم مینا که وبلاگش هک شد ( همیشه آرزو می کنم قوی و شاد باشی ) ، همنام عزیز که هنوز هم گاهی یادی می کنن، فامیل که ظاهرا" ترجیح میده با بانو تنها باشه ، Crimsonland و از همه دوستانی که نظری هر چند اجمالی به وبلاگ داشته و دارند.

خوب فکر نکنم کسی از قلم افتاده باشه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بخش دوم : خداحافظ رامسر

 اما این بخش که سخت تره، خداحافظی از شهریه که تقریبا" توش خودمُ شناختم ، هویتمُ پیدا کردم ، شهری که تو دانشکده ش قبول شدم ، درس خوندم ، پرستار شدم ، بهترین خاطرات زندگیمُ کنار همکلاسی هام ساختم .

از پرتقال سبز چیدن دور از چشم رئیس دانشکده و خوردنش با نمک و بوی تند پرتقال سر کلاس تا گریه های روز آخر که همه جوری خداحافظی کردیم که انگار می دونستیم دیدار به قیامته ...

از نیکو که چقدر صمیمی بودیم و بعد از ازدواجش چقدر از قلبم دور شد تا نسیم که بجای خواهرش به قلبم نزدیک شد ، از نــــیما تا ن ... ی ... م ... ا ، از همه همکارهام که انصافا" با محبت و محترم بودن و این دو سال طرح و اون 4 سال درس توی این محیط امن و آروم گذشت و از همه شون سپاسگزارم که اینقدر صمیمی و مهربون مراسم خداحافظی شونُ برگزار کردن (بابت هدایا هم ممنون ، شرمنده کردین) ...

 از اونایی که زحمت کشیدن تا شاگرد اول دانشگاهشونُ بیارن دانشکده تا هم طرح بگذرونه هم افتخار دانشکده باشه ( حمل بر خودستایی نباشه عین جمله رئیس دانشکده رو گفتم ... ) خداحافظی می کنم از رامســــــــر با همه خاطرات شیرینش ، اینجا خاطره بد ندارم و اگه دارم از کوتاهی خودم بوده ...

من 6 سال کنار این آدمهای سبز و مهربون ، کنار این طبیعت ، کنار اون دریای آروم و خاطره انگیز ، کنار اشک و لبخند .... به حقیقت زندگی کردم . اینجا متحول شدم ، یاد گرفتم خدا رو چطور صدا بزنم ، یاد گرفتم دل ببندم ، دل بکنَم ، دوست داشته باشم ، دوست داشته باشم و دوست داشته باشم... خاطرات اینجا همهشون بهترینهای منه و همیشه گوشه ای از قلب ، روح و ذهنم اینجا می مونه . از همه ممنونم و از همه کسانی که بهر طریق رنجوندمشون صمیمانه حلالیت می طلبم. من هرگز کینه به دل نمی گیرم اما اگه کوچکترین رنجش خاطری هم بوده ، همه رو به زلال آبی دریای همین شهر میریزم و از اینجا جز خوبی توی خاطرم نگه نمیدارم .

 

اینم چند تا عکس از رامسر :

" کازینو "

اینجا خیلی خاطره دارم ، کلی با نیکو توی کازینو دویدیم و خندیدیم ! آخه بعد از کلاس (سر ظهر) اونجا خیلی ساکته ما هم با کلی جرأت رفتیم بعدش ترسیدیم و تا خود خیابون مثه ... دویدیم!

 

 

 

بهترین ها رو از بهترینی که ناظر بر ماست برای همه خواهانم .

حق همواره پناهتان.

 

یا علی 

 

پی نوشت:

- پدر اومد، برای یه مدت طولانی...

- آرمان هست، برای همیشه ، چون پُستش اداری شد و رفت و آمد می کنه.

- با عرض پوزش : دوستانی که بار اوله میان و نظر خصوصی میذارن ، خدمتشون عرض کنم من بارها گفتم وبلاگهاتون رو می بینم اما بنا به دلایلی نظر نمی نویسم. ID هم لطفا" نذارین چون مطلقا" پیامی دریافت نخواهید کرد، زبان حرف زدنم هم همین وبلاگ بود و در آینده ای دور شاید بازم باشه. 

- اتفاقات بزرگی افتاد ، بزودی آپ سنگینی می کنم. خیلی بزرگ شدم این مدت!!!  ۱۵/۵/۸۷

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 4:15  توسط @id@  | 

 

 

پدر دیشب دلم اونقدر هوای نگاهتو کرده بود که تنها خدا میدونه و خودت!

چه مجلس پاکی بود ، و عطر حضور ...

چقدر خوبه که احساسات گاهی در کلمه نمی گنجن ،...

دلم هوای حرف زدن کرده ، هوای وقتایی که تو چشمام خیره میشی و نمی دونم چی از ته ته دلم میخونی که اونطوری آرومم می کنی...

... هوای رُزهای سفیدی رو  که وقتی میای برات میارم ...

... هوای اشکهایی رو که تا می بینمت نمی دونم چطوری عین چشمه می جوشن ...

... هوای آرامش کلامت ...

... هوای بی ریایی ، ایمان ، صداقت و محبتت ...

... وای "پــــــــدر " دلم عجیب هواتو کرده ...

چقدر سخت میگذره ... دور از تو ...

 

التماس دعا

 

یا علی

 

پی نوشت:

- اگه دایی درست گفته باشه کار آرمان درست شد که بیاد ۴۵ کیلومتر دورتر از ما ادامه سربازی شو بگذرونه و ما دوباره ۴ تا میشیم ان شاء الله ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 5:54  توسط @id@  |