تبليغاتX
ــــــAIDAــــــ - *~* آرمان *~*
« The one who sold the world »

 

 

یادش بخیر

بچه که بودیم ...

صبح هایی که هوا مه آلود میشد ...

بابا می رفت از پنجره بیرونُ نگاه می کردُ

با خودش زمزمه می کرد:

بیابان را سراسر مه گرفته ست...

و من و تو شاملو رو از نوپایی با این شعر شناختیم...

و هر بار دور از چشم بابا هم دیگه رو نگاه می کردیمُ ریز ریز می خندیدیم...

چه زود بزرگ شدیم ...

چه زود همه اتفاقات کودکیمون اولش جمله یادش بخیر اضافه شد...

چه زود مرد شدی...

چقدر غمگینه وقتی با بغض نگاهت بهم میگی همون قدر که من بی قید و شرط دوستت دارم تو هم دوستم داری...

چقدر سخته وقتی میری و منُ مامان اشکامونُ از هم می دزدیم و هر دو فکر می کنیم که اون یکی نمی بینه.

چقدر دلم برای صدات تنگ میشه ... برای شعرهایی که من می گفتمُ تو آهنگشُ می ساختی...

برای وقتایی که با موبایلت مشکوک حرف می زدی و من بهت گیر میدادم...

برای تمام فضولیهایی ( بقول تو دخالت) که تو کارات می کردمُ تو عصبانی میشدی...

برای ادعای خواهر بزرگتر بودنم ...

برای وقتایی که دوستات می گفتن خواهرِ بزرگ دردسره و تو مخالفت میکردی ...

برای دیروز که ۴ تایی دور میز نهار نشستیم ...

برای لحظه ای که دوستات زنگ زدن و گفتن باید ۸ شب اونجا باشینُ غم عالم به دل هر ۴ نفرمون افتاد...

برای "پـــــدر ِ من " ، " مــــــــادر ِ من" گفتنات و خندیدن های بابا به این تکیه کلامت.

من برای تک تک ثانیه های با تو بودن دلتنـــــگم ...

به اندازه همین هوای مه آلود دلتنــــگم...

مراقب خودت باش عزیـــــــزترینم .

 

 یا علی


پی نوشت:

همیشه وقتی اوج محبتمونو بهم می بینم یاد محبت امام حسین (ع)و حضرت زینب (س) می افتم. البته قابل مقایسه نیست... اربعین حسین ( علیه السلام) و دیدار دوباره با محبت ترین خواهر و برادر عالم ( بخدا در اوج درد ... اصلا" نمیشه تصور کرد ... خدایا شکرت ما نمی فهمیم... اگر نه در دم جان می دادیم) بر تمام عالم تسلیت باد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 5:45  توسط @id@  |